غمزه !!!!
يه دهاتي بدبخت بيچاره چند سالي از شکمش زد
و پول جمع کرد که بره خواستگاري دختر همسايه ش
خلاصه که بهش جواب مثبت دادن و عروسي راه افتاد
شب عروسي وقتي با عروس تنها شد براي باز کردن
سر حرف گفت :
-- به بينوم حالا تو مونو اصلا دوست داري؟
عروس با خجالت گفت :
- دوستت که نداروم هيچي ازت چندشوموم مياد!!!!
قلب دهاتي بدبخت شکست !!!! آنشب رفت تو
طويله خوابيد و فردا صبح آفتاب نزده شناسنامه خود
و عروس را برداشت و رفت شهر و عروس را سه
طلاقه کرد و برگشت و شناسنامه اش را انداخت
جلوش !!!!!!!
عروس وقتي فهميد چي شده زد تو سرش که :
- چرا همچو کردي؟ واي داد بيداد
گفت :
- مگه نه گوفتي که ازوم چندشيتت مياد ؟
عروس گفت :
- بابا قومزه ( غمزه )کردوم!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment