قولي واقعي به دوستانم
در روزهاي کمي قبل و بعد از ۲۲ بهمن که جوان بودم
و دوستان بسياري از هر گروه اجتماعي داشتم خاطرم
است شبي که حلقه بزرگي از دوستان در خانه ام بودند
در لحظه اي که در جمع بهتر از آن تصور نميشد . به همه
پيشنهادي کردم .
گفتم :
- بچه ها بيائيد برويم هر يک پولي وسط گذاشته زميني
بخريم و در آن هرکس براي خود خانه اي بنابر سليقه و
نياز خود بسازد و چون کمون در آن زندگي کنيم .
و کساني که بچه دارند هم محيطي پر از مهر و محبت
براي فرزندان خود فراهم کنند که کلي عمو و خاله اين
بچه ها داشته باشند
سالني بزرگ و آشپزخانه اي در کنار آن بسازيم و همگي
در کار غذا پختن و سرو و خوردن کمک کرده و اوقات خود
را با هم بگذرانيم و دست به کارهاي فرهنگي بزنيم و
خلاصه کلام از زندگي لذت ببريم .
متاسفانه با شروع کشت و کشتارهاي خميني عده اي
از آن دوستان مرده ....و تعداد ناچيزي با گردن نهادن به
اين رژيم مردار ...... و امثال من هم به غضب خدا گرفتار
شديم !!!!!!!
ولي اگر شما فکر ميکند که من دست از اين آرزوي خود
برداشته ام همگي کورخوانده ايد !!!!!
به ايران خواهم آمد و با همگي کساني که مصمم براي
يافتن راهي انساني براي زندگي خود و ديگر ايرانيان هستند
دست در دست مبارزه کرده و اگر زنده ماندم با تمامي شما
يعني کساني که مرا دوست ميدارند و تحمل هم خانه بودن
با مرا دارند شهرکي اختصاصي درست کرده و من براي
فرزندان شما نقش مادر بزرگي مهربان ولي گاهي بي چاک
و دهن را تقبل ميکنم . به اميد آن روز . نانا
No comments:
Post a Comment