Wednesday, January 11, 2006

گسترش


خوب امروز تصميم گرفتم که يکي از مواردي را که آزادي خواهي
فطرتي من منجر به کمک به فرد ديگري شده را برايتان بنويسم

من همواره در زندگي با بچه هاي کوچکتر دور و بر خود به شدت
با احترام رفتار ميکردم و کلي آزادي برايشان قائل بودم و اين
خصلت من به حدي بوده که به شدت با مادراني که حتي داروي
تلخي را براي سلامتي بچه با زور به آنان ميخورانده اند هم مساله
داشتم و ميگفتم - وظيفه داريد راهي ديگر بيابيد تا با زور به اين
کودک کاري را تحميل کنيد .
به هر حال در دفاع از اين کوچکتران فاميل ها روزي رسيد که هنگام
خود نمائي اين کودکان بود و تنها کسي که توانست به آنان کمک
کند من بودم دو مورد را برايتان مينويسم :

چند ماهي قبل از انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاهها يکي
از برادران کوچکتر يکي از دوستانم که من همواره با او با احترام و
گرفتن طرفش رفتار ميکردم و خانواده بدبختش با هزار بدبختي او
را به پاريس فرستاده بودند تا براي خود شخصي شود و هنگام
انقلاب به ايران آمده بود و نيمه درسش بود
پا را در يک کفش کرده بود که ميخواهد خود را به دانشگاه تهران
منتقل کند و ديگر به پاريس بر نگردد من که شاهد اين بودم که
اين دوستم براي صرفه جوئي هرگز با تاکسي هيچ کجا نميرود
و خانواده به سختي براي اين پسر پول ميفرستند از اين ماجرا
خيلي ناراحت شدم و بر اثر اصرار دوستم که گفت شايد تو بتوني
کاري بکني به سراغ اين پسر رفتم
بسيار جدي به او گفتم :
- چي شده چيکار ميخواي بکني ؟
با لبخند گفت :
- ميخوام خودمو به دانشگاه تهران منتقل کنم .
گفتم
- غلط ميکني ...اين دانشگاه به زودي بسته خواهد شد هيچ دولت
آزادي خواه و دموکراتي هم اين همه نظريه رو يه جا تحمل نميتونه
بکنه اين که ميبني آنارشي يه
با دلخوري گفت :
- آخه ميخوام بمونم انقلاب رو ببينم .
گفتم
- مگه انقلاب مشروطيت رو نديدي مردي !!!!!!!!!!!!!
به هر حال روانه اش کردم و وقتي درهاي دانشگاه را مدتي بعد بستند
به من تلفن کرد و تشکر کرد .

مورد دوم دختر دوستي است که با پدر زندگي ميکند و من از کودکي
به نوعي فيگور مادر زندگي او بوده ام و خلاصه کلام به قول پدرش
از وقتي که اين بچه مرا شناخت معني حق و حقوق کودک را هم
شناخت !!!!!!!
به هر حال بارها از کودکي او اجازه کارهائي را که دوست داشت مانند
سوراخ متعدد گوش و سوراخ ناف براي حلقه فرو کردن و خدمتتان عرض
کنم دوست پسر داشتن و بيرون تا ساعت خاصي ماندن و خلاصه کلام
اين دختر در سال دوم دانشگاه در ايلي نويز به پدرش تلفني خبر داد که
ميخواهد مدرسه را ول کند .
پدرش دست به دامان من شد و پس از صرف مدتي وقت تنها به دليل
اعتمادي که به من در طي ساليان پيدا کرده بود مجابش کردم و ادامه
داد و اکنون بيش از يک سال نمانده .

خوب با اين دو مثال من ميخواهم برايتان مطلبي را بنويسم و آن اهميت
اين که فردي باشيد که مردم به شما اعتماد کنند تا بتوانيد به روي زندگي
آنان تاثير مطلوب را بگذاريد همچنان که من در اين دو مورد حتي مسيري
را که ميخواستند به اشتباه بروند به گونه اي تصحيح کردم .

آزاده باشيد و آزادگي را گسترش دهيد . نانا

No comments: