مولانا
با عاشقان نشين و همه عاشقي گزين
با آنک نيست عاشق يکدم مشو قرين
ور زانک يار پرده عزت فرو کشيد
آن را که پرده نيست بر و روي او ببين
در طره هاش نسخه اياک و نعبدست
در چشمهاش غمزه اياک نستعين
بي گفت شو چو ماهي و صافي چو آب بحر
تا زود بر خزينه گوهر شوي امين
در گوش تو بگويم با هيچ کس مگو
اين جمله کيست مفتخر تبريز شمس دين
No comments:
Post a Comment