عشق ابدي من زوربا
در بخشي از کتاب زورباي يوناني جنتلمن انگليسي مقداري
پول به زوربا ميدهد که برود در شهر بزرگ و مقاديري وسيله
براي بيزنس !!! تخماتيکي که قرار است با هم راه بيندازند
خريداري کند .
زوربا ميرود و دو هفته اي از او خبري نيست و اين دو هفته
را در شهر بزرگ در رستوراني خورده و نوشيده و با خانمهاي
گشاده آغوش وقت ميگذراند و در پايان با باقي پولها کلي
سوقاتي براي بابولينا و جنتلمن انگليسي ميخرد و بر ميگردد!!!
هنگامي که اين مرد انگليسي به کلبه اي که با هم داشته اند
بر ميگردد چراغ ها و تنور را روشن ميبيند و قلبش از خوشحالي
ميزند ابتدا ميل به دويدن به طرف کلبه و ديدن زوربا را ميکند ولي
به صورت خود ماسک زده و با قيافه مثلني عصباني به طرف
کلبه ميرود و ميگويد :
- زوربا خوشحالم که زحمت بازگشت را به خود داده اي ؟
و زوربا با کمال خونسردي و مشنگي ميگويد :
- رئيس مواظب باش اين وسائل آرايشي را خريده ام به زمين نريزي !!!
جنتلمن انگليسي ميگويد :
- اينها چيست ؟
زوربا ميگويد :
- هديه ....رئيس هديه است .
و انگار نه انگار که قرار بوده چه کار کنه ؟ و به جايش چه کرده !!!!!!
چه همه آرزو ميکردم در جهاني که همه بيش و کم چون زوربا هستند
زندگي ميکردم .
بهشت يعني چنين جهاني ....مگه نه ؟ نانا
No comments:
Post a Comment