مولانا
بسوزانيم سودا و جنون را
در آشاميم هر دم موج خون را
حريف دوزخ آشامان مستيم
که بشکافند سقف سبز گون را
چه خواهد کرد شمع لايزالي ؟
فلک را وين دو شمع سرنگون را
فرو بريم دست دزد غم را
که دزديدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطاني بريزيم
بخوابانيم عقل ذوفنون را
چنانش بي خود و سرمست سازيم
که چون آيد نداند راه چون را
چنان پير و چنان عالم فنا به
که تا عبرت شود لايعلمون را
کنون عالم شود کز عشق جان داد
کنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببيند
ستون اين جهان بي ستون را
که سرگردان بدين سرهاست گر نه
سکون بودي جهان بي سکون را
تو دوزخ دان خودآگاهي عالم
فنا شو کم طلب اين سر فزون را
خمش کردم نيارم شرح کردن
ز رشک و غيرت هر خام دون را
نما اي شمس تبريزي کمالي
که تا نقصي نباشد کاف و نون را
No comments:
Post a Comment