مولانا
هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
که بتدبير کلاه از سر مه بر دارند
دو سه رندند که هشيار دل و سر مستند
که فلک را بيکي عربده در چرخ آرند
سر دهانند که تا سر ندهي سر ندهند
ساقيانند که انگور نمي افشارند
صورتي اند ولي دشمن صورتها اند
درجهانند ولي از دو جهان بيزارند
دلبرانند که دل بر ندهد بي برشان
سرورانند که بيرون ز سر و دستارند
مردمي کن برو از خدمتشان مردم شو
زانک اين مردم ديگر همه مردم خوارند
بس کن و بيش مگو گرچه دهان بر سخنست
زانک اين حرف و دم و قافيه هم اغيارند
No comments:
Post a Comment