Wednesday, January 18, 2006

کارهاي کوچک ٬ کوچک !



امروز تصميم گرفتم براتون راجع به تاثير متقابل بنويسم و بهتون
بگم که هر عملي که هريک از ما به عنوان انسان ميکنيم
با زندگي افراد دور و بر ما تاثير مستقيم داره و ميتواند مفيد يا مضر
و يا بي تفاوت باشه .

برايتان ماجرائي واقعي را که براي خودم پيش آمده مينويسم و در
شکل واقعيت اين را به شما نشان ميدهم .


خانه مجاور خانه من متعلق به يک زن و شوهر زاپني که نسل دوم
هستند هست که اين زن و شوهر که از نظر قيافه کاملا
خاور دوري ولي از نظر فرم زندگي و تفريحات کاملا امريکائي هستند
چند سال پيش مزرعه اي خريده با يک اسب و آخر هفته ها به اون
مزرعه ميرفتند و باقي هفته را در شهر بودند که بالاخره حوصله شان
سر رفت و ترجيح دادند که براي هميشه در مزرعه خود زندگي کنند

ولي به دليل عدم نياز به پول اين خانه شهر به خاطر نوستالزي اين
خانه را نگه داشته و تنها به زاپني ها اجاره ميدهند يعني هر يکي
دوسال يک زن و شوهر جوان معمولا با دو سه بچه اينجا را اجاره
سپس به زاپن بر ميگردند و يک فاميل ديگر جايشان را ميگيرد .

فاميل ماقبل کنوني يک زن و شوهر جوان با چهار بچه بودند که
بزرگترين قرار بود برود کلاس اول دبستان و بعد شش ساله و
پنج ساله و يک ساله
اين زن و بچه ها مطلقا انگليسي حرف نميزدند و شوهر او کمي
بسيار کم بلغور ميکرد و قطعا ميدانم که اولين بار بوده که براي
ماموريت به آمريکا آمده بودند .

شايد يک هفته اي از آمدنشان نگذشته بود متوجه شدم که پسر
دبستاني را پدر با ماشين خود قبل از رفتن سر کار به مدرسه ميرساند
و اتوبوس کودکستاني که سر خيابان اصلي ميايستد که فاصله اش
به اندازه مثلا ميدان وليعهد تا سينما امپاير است اين کودک شش
و پنج ساله را سوار ميکند و يک ساله در خانه با زن است .
يکي دو بار مادر را سر چهارراه ديدم که مشغول سوار و پياده کردن
آن دو بچه است .
ده روزي بود که به اين خانه آمده بودند که روزي که از بيرون باز
ميگشتم متوجه شدم که در خيابان سر سبز و خلوتي که خانه ها
در آن واقع شده دو بچه کوچولوي بسيار خوشگل و ناز يکي دختر
و يکي پسر با يک کيف روي شانه با هم به طرف خانه ميايند !!!!!

برق از من پريد !!!!!
اگر شما بدانيد که چه اندازه بچه را درست مانند يک عروسک زنده
در خيابانها حتي جلوي چمن خانه هاي خودشان ميربايند و مانند
دستمال کاغذي از آنان يک بار استفاده جنسي کرده و بعد ميکشند
و يا اين بچه ها زير اين تجاوز وحشيانه جان مي بازند .....اين برق
پراندن من ابدا شما را متعجب نميکند .
با خشم ماشين را متوقف کرده و به همان آرامي راه رفتن اين دو
به دنبالشان رفتم وقتي که زنگ خانه را زدند و مادر در را باز کرد
به او اشاره کردم که بيا باهات کار دارم .
به بيرون آمد و هي وهاو هو ميکرد به زبان خودش که گفتم ميدانم
نميفهمي که چه ميگويم بنابر اين برايت با شکلک نشان ميدهم ولي
با شوهرت بايد حتما حرف بزنم .
سپس با بازي تاتري به او نشان دادم که اگر بچه ها و دست روي سر
هر يک گذاردم تا متوجه شود ٬ تنها راه بروند يکي ميگيرد و فرار ميکند
و روز بعد مرده او را خواهي ديد .....با رنگ و روي پريده گفت - ماي
هازبند و اسپيک يو ....
به هر حال شب شوهرش به در خانه آمد و به هزار شکل و فکت و
فيگور برايش مراقبت حياتي از بچه حتي هنگامي که با هم به مال و
سوپر ميروند را شرح دادم و گفتم تنها فکرش را بکن که در اين
سرزمين غريب يکي يا دو کودکت را از دست بدهي چه فاجعه اي
است .
به سبک زاپني ها در حال تعظيم هاي کوتاه کوتاه به معني احترام به
خانه رفت و ديگر هرگز من اين دو بچه را تنها نديدم و اشتباه مادر هم
به دليل نشناختن جامعه اين بود که بحساب جامعه اي مانند خود
تصور کرده بود که انرزي خود را صرف يک ساله کند و شش و پنج
ساله را هم هول دهد که مستقل بروند و بيايند .

دوسال از اين ماجرا گذشت و روزي من در صندوق پست خودم کارتي
از زاپن گرفتم که حتي اسم من را نداشت و تنها نوشته بود :
همسايه عزيز
ما دو سال پيش همسايه شما بوديم و همان روزهاي اول شما به
ما توصيه اي کرديد که ما به گوش گرفتيم ولي هنگامي که به زاپن
بازگشتيم تازه معني سخنان شما و خطراتي که در امريکا بچه هاي
ما را تهديد ميکردرا دريافتيم زيرا مقداري تحقيق کرديم به اين
وسيله ...........

خوب دوستان بيائيد اين تاثير تنها - خود را با مردم درگير کردن - را روي
مردم ديگر ببينيد .
من ميتوانم بگويم امکان آمدن بلائي سر اين دو بچه بسيار کم بود .
ولي حتي اگر احتمال يک درصد هم بوده خوب من به اين خانواده کمک
کردم از شناخت خود از جامعه و به خطري آگاهشان کردم .
مگه نه ؟
پس من به عنوان نانا .... با امکان يک درصد اتفاقي وحشتناک٬ با زشتي
مقابله کرده ام .
خوب از من همين کارهاي کوچک کوچک بر مياد و از هر يک از شما هم
همين کارهاي درست انساني بر مياد.
ولي هنگامي که تاثيرات نيکو زياد شود براي خود قدرتي خواهد بود
قدرتي به روشني خورشيد . نانا

No comments: