Friday, January 20, 2006

مولانا

آن مير دروغين بين با اسپک و بازينک
شنگينک و منگينک سر بسته برزينک

چون منکر مرگ است او گويد که اجل کو کو
مرگ آيدش از شش سو گويد که منم اينک

گويد اجلش کاي خر کو آن همه کر و فر
وآن سبلت و آن بيني و آن کبرک و آن کينک

کو شاهد و کو شادي مفرش به کيان دادي
خشتست ترا بالين خاکست نهالينک

ترک خور و خفتن گو رو دين حقيقي جو
تا مير ابد باشي بي رسمک و آئينک

بي جان مکن اين جان را سرگين مکن اين جان را
اي آنکه فکندي تو در در تک سرگينک

ما بسته سرگين دان از بهر دريم اي جان
بشکسته شو و در جو اي سرکش خود بينک

چون مرد خدا بيني مردي کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بيني در رخ مفکن چينک

اين هجو منست اي تن وان مير منم هم من
تا چند سخن گفتن از سينک و از شينک

شمس الحق تبريزي خود آب حياتي تو
وان آب کجا يابد جز ديده نمگينک

No comments: