GET A LIFE
جونم براتون بگه که ....بعضي وقتها ميرم سراغ اين وبلاگ هاي
عاشقانه و رومانتيک و احساساتي که نويسنده ها عمدتا دختران
و يا پسران جوان هستند .
يکي از خنده دار ترين چيزهائي که کشف کردم اين است که صاحبان
اين وبلاگ ها يک عکس مثلني زيبا از غروب خورشيد روي دريا جائي
ميابند و بعد تصميم ميگيرند مطلبي خيالي يا واقعي به شکل نثر يا
شعر عاشقانه روي آن بنويسند پس عکس را گذاشته و زيرش مثلا
مينويسند :
آه از آن غروبي که با يکديگر روي ماسه ها راه ميرفتيم و خورشيد در
حال غروب بود ( بايد به متن عکس بياد) و تو با چشماني که اشعه هاي
بنفش از آن پخش ميشد به چشمان من که اشعه هاي زرد مايل به
سياه !! از آن پخش ميشد خيره شدي اي آه ...اي واه !!! اي آخ !!!
و يا يکي مينويسد :
برف ميبارد از پنجره به گنجشگها مينگرم و به آنها ميگويم به خانه آني
که دوست ميدارم رفته و پيام عشق مرا به او برسانيد !!!!
من نميگم که اين نوشته ها تخميه خدا ناکرده !!!!ها
ابدا من چنين حرفي را نميزنم
چيزي که من ميگويم اين است که تا کي و تا کجا اين عاشقانه ها و
شاعرانه هاي خسته کننده ملال آور يک نواخت !!!!آخه تا کي ؟
بابا يکي از شما يه جسارت بکنه و مثلا اين دو متن تخمي را به شکل
بسيار جديدي ارائه بده مثلا بگه
غروب خورشيدي که با تو در کنار دريا قدم ميزديم به غير از بوي آب و ماهي
که کمي شامه مرا ميازرد تو هرگز درک نکردي که به دليل رطوبت هوا
و فرفري شدن موهاي سشوار کشيده ام !!!! در برابر تو چه احساس
بدي به من دست داد.
يا در مورد دوم بنويسد :
هنگامي که برف ميبارد و کنار پنجره ميروم با ديدن اين گنجشکان با خود
ميگويم : - خدا را صد هزار مرتبه که من گنجشک نشدم وگرنه الان کونم
حسابي يخ زده بود !!!!!
بابا هم متن شما و هم متن من هر دو يه مشت چرت و پرته مگه نه ؟
خوب حداقل چرت و پرت هم که ميخواهيد بگيد از احساس واقعي
خود حرف بزنيد نه از احساس ليلي يا مجنون
بابا دوره ليلي و مجنون گذشته
تمامي روابط بشري تقريبا تبديل به معامله شده من نميگم که شما از
روابط سرد غالب بر جوامع بگيد
حداقل کاري که ميتونيد بکنيد روبرو شدن با واقعيت است
بيشتر از احساسات واقعي خود بگوئيد
مثلا نشده يکي از اين زنان بيچاره بدبختي که مردي آنان را ترک کرده برداره
با صداقت بنويسه :
- ميدوني داداش راست و حسينيش ! تو برام مهم نيستي چيزي که باعث
اين همه کلنجار شده و پافشاري براي ماندن با تو ٬اون راحتي و رفاهيه که
تو با کون خودت رو پاره کردن براي من فراهمش کرده بودي .
حقيقتش اينه که من اگه يه مردي بودم و زني را که ميخواستم از سرم وا
کنم اين حرفاي بالا رو بهم ميزد با ديده احترام نگاه ميکردم و احتمالا با کمال
ميل نيمي از رفاهي را که قادرم تهيه کنم به او تقديم ميکردم
زيرا حداقل مطمئن بودم که اين بابا داره واقعيت رو ميگه و همين برام کلي
مهم بود و اگر چه با اين فرد به دلائل شخصي خود زندگيم را ادامه نميدادم
ولي به او به شکل دوستي که ميتوانم اعتماد کنم نگاه ميکردم .
بسه اين همه چس ناله و زرت و پرت هاي تقلبي و دروغ
به قول امريکائي ها
گت ا لايف !!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment