چرا حالم بد بود ؟
با درود بر تمامي دوستان ارجمند
من برگشتم . با خود قرار گذارده بودم که به محض بهتر شدن حالم
دليلش را برايتان پس از گذشت سال نو بنويسم که مبادا حال کساني
که در مهاجرت هستند و براي خانواده و کودکانشان سال مسيحي
سال پر اهميتي است اندکي خراب شود .
به هر حال به وعده ام عمل ميکنم .
سالهاي پيش در ميهماني يکي از تجار فرش بسيار پولدار هوستون با
دختر جواني آشنا شدم که سرنوشت غم انگيزي داشت به اين معني
که در دار دنيا يک مادر و پدر و برادري داشته که جانيان اسلامي اين
برادر را به جرم سياسي اعدام ميکنند و اين پدر و مادر بدبخت
با هر بدبختي بوده اين دختر را توسط قاچاقچي از مرز ترکيه خارج و اين
دختر بيگناه دو سال در ترکيه در کمپ بوده و سپس وضعيت پناهندگي
او به امريکا درست ميشود و به اين جا ميايد و براي شروع در مغازه
اين فرش فروش مشغول کار سکرتري ميشود .
در اين فاصله پدر و مادر بدبختش در تصادفي در جاده همدان در اتوبوسي
هر دو کشته ميشوند و اين دختر ناگهاني خود را در دنيا تک و تنها به معني
مطلق حس ميکند و حسابي سيم هايش قاطي شده و به کليسا روي
مياورد و پس از تغيير دين اسلام به مسيحيت تمامي هم و غم خود را
به روي تبليغ و اعمال مسيحيت مينمايد !!!!!
با او آشنائي خود را ادامه دادم و متوجه بحران عميق روحي او شدم با
تلاشي جانفرسا او را راضي به رفتن دکتر روان شناس کردم و رفتيم
ولي جدي نگرفت و ابتدا يک در ميان و بعد هفته اي يک بار و........
خلاصه که دوستان عزيز تماس هايش با من هم که سعي در کمکي به
او ميکردم و او نميخواست و مرا مزاحم ميديد کم و کم و به مرور قطع
شد .
چند سالي از او نزديک کريسمس کارت تبريکي دريافت ميکردم و گاهي
تلفني به او ميزدم و هميشه با من بسيار سرد رفتار ميکرد تا پيشنهاد
ديدار به او ندهم !!!!!!!
چند سال پيش هنگام کريسمس شبي که تلويزيون نگاه ميکردم و بسيار
از اين که افراد تک را تنها نگذاريد و براي کريسمس دعوت کنيد و از اين
شر و ورهاي مفت .......ناگهان ياد اين دختر افتادم و چون کارتي هم از
کريسمس به دستم نرسيده بود برخاسته به او زنگ زدم و چون نبود در
پيامگير تلفني برايش پيامي گذاردم و شب بعد هم به همين ترتيب ....
درست شب سال نوي اون سال يعني هفت روز بعد چند پليس به در خانه
من آمدند و مرا با خود براي پرس و جوي يک مورد مرگ بردند .
در بازجوئي به من گفتند که من بايد مقتولي را شناسائي کنم !!! تمامي
تن من شروع به لرزيدن کرد و خلاصه کلام به من گفتند که اين دختر ظاهرا
در آپارتمانش با گلوله اي به مغز خودکشي کرده و پس از يک هفته از بوي
لاشه کرم گذارده او پليس را خبر ميکنند و در را شکسته و او را در حالي
که يک صندلي را از پشت به ميزي چسبانده بوده و روي آن نشسته بوده
و با انگشت شست پايش لوله تفنگ شکاري ئي را در دهان گذارده بوده
فشار داده و مرده ولي از آنجائي که هيچ نتي نگذاشته و تنها تماس خارجي
که توانسته بودند بيابند دو پيام تلفني من بوده و از آنجا سراغ من آمده اند
به هر حال همگي ماجرا را برايشان گفتم و متاسفانه مرا به آن خانه بردند
و اون فضاي عجيب تمامي ظرفهاي نشسته و مگس در خانه و بوي مرگ
و اون پوزيسيوني که او را ديدم تصويري بسيار سياه را در ذهن من نقش
بست و آن اکوي صداي خودم در پيامگيرآن آپارتمان غريب و سخن گفتنم با
يک انسان که ديگر نبود ٬ بود .
او درست شب تولد مسيح خود را کشته بود .....چرا ؟
هرگز نفهميدم .
روزي که دچار مود سياه شدم به اين ماجرا فکر ميکردم و با خودم گفتم
ـ اين همه سال گذشته و تمامي دلائلي که اين دختر را جانيان اسلامي
در حقيقت کشتند همچنان بر جاي خود باقيست !!!!! شرايط هزاران بار
بدتر شده و چپ و راست مردم قرباني ميدهند ولي انگار نه انگار !!!!!!!
به اينجا که رسيدم ابروانم بهم گره خورد و با خود گفتم - همه چيز بي
فايده است و چند روزي با راخمانينوف سر کردم تا الان که در خدمتتونم .
ولي يه وقت ذوق نکنيد که نانا هم نا اميده ..ها از اين فکراي زيادي
نکنين که من تا زنده ام بايد سقوط جانيان اسلامي را ببينم .............نانا
No comments:
Post a Comment