اين ..کيس !!!!!!!!
از آنجائي که من بيشتر اهل عمل هستم تا حرف مفت
چيزهائي است که به عمل بر ميگردد و بايد برايتان بگويم
احتمالا خودتان خيلي بهتر از من ميدانيد ولي بهر حال بد
نيست به آن اشاره اي بنمايم اين ...کيس !!!!!!!
ابتدا برايتان خاطره اي که بازگو ميکنم و بعد ميروم سر حرفهايم
جانم برايتان بگويد که روز جمعه هفده شهريور معروف صبح
کله سحر آفتاب نزده ساعت دوي بعد از ظهر به دليل عرق خوري
شب قبل با دوستان و دير خوابيدن هنگامي که برخواستم و
در آشپزخانه مشغول چاي درست کردن بودم راديو را گشودم و
از خبر تيراندازي در ميدان ژاله مطلع شدم و همچنين اعلام
حکومت نظامي
روز پنجشنبه ميدانستم که ملاي الاغي به نام هادي غفاري
مردم را براي سخرانيش به ميدان ژاله دعوت کرده بود ولي از
آنجائي که گوز مفت هم براي اخوندها نميدادم و هرگز نداده ام
با خود گفتم گور پدر جاکش قرمساقش و طبعا نرفته و تا دير وقت
خوابيدم
رگه هائي از کل نظرياتي که اکنون حسابي کلاسه شده راجع به
شهروندان و تهي دستان شهري دارم در ذهنم مشغول پخته شدن
بود و قاعدتا سخت به دنبال فکت و فيگور زنده
دوست جراحي در بيمارستان بيمه هاي اجتماعي سوانح و سوختگي
سر خيابان ژاله داشتم که تصميم گرفتم پيشش رفته و سر و گوشي
آب دهم
دردسر تان ندهم زماني که به حوالي ميدان بهارستان رسيدم تقريبا
غروب شده بود و تمامي راه ها به ميدان ژاله از بهارستان بسته بود
با هزار دردسر به يکي از خيابانهاي موازات ژاله که شرقي غربي بود
و تقريبا پياده يک بيست دقيقه اي تا بيمارستان راه بود و بالاتر از
ژاله بود رفته و ماشينم را پارک و پياده به طرف بيمارستان رفتم در
بيمارستان حقيقتا محشر کبرائي بود و همه جا زخمي هاي زير و
دست و پا و زخمي هاي با گلوله بودند
به هر حال بين دو جراحي دوستم را ملاقات کردم و هنگامي که از
تعداد زخمي ها و کشته ها و کي و چي بودنشان پرسيدم مرا به
گوشه اي از بخش جراحي برد و کوهي از چادر نماز هاي زنانه را که
عمدتا خوني بود و زنان از سر باز کرده و به لنگ و پاچه و دست و بال
زخمي ها بسته بودند روي هم ريخته بودند
ودرگوشه ديگر کوهي از
کفش هاي کهنه و پاره و گل آلود و عمدتا لژدار که آن زمان تنها جوانان
دهاتي و حاشيه نشين شهري بپا ميکردند و يک ده سالي بود
که ديگر ابدا مد نبود کفش لژدار .
خوب فضولي هاي خود را کرده و حوالي ساعت ده شب که
دوستم براي رفع خستگي ميخواست يک ساعتي چرتي بزند زيرا
ميدانست تا صبح و پس از آن هم بايد فصل به فصل جراحي هاي
اساسي کنند من هم به او بدرود گفته و از بيمارستان خارج شدم
و خيلي ريلکس از کوچه بغل بيمارستان به طرف شمال رفتم شب
تاريکي بود خاطرم نيست برق بود يا نه ؟ ولي يادم است همه جا
کاغذ پاره و بوي لاستيک سوخته و صحنه اي که نشان از جنگي
جدي در اين جا گذشته داشت .
هنگامي که فاصله چنداني با ماشينم نداشتم و همه جا سکوت
مطلق و پرنده اي پر نميزد ناگهان از طرف مقابل خياباني که به
سمت شمالش ميرفتم صدائي مردانه و آمرانه گفت :
- ايست !
به طرف صدا نگاه کردم و در دهانه کوچه گشاد و بن بستي ابتدا
يک ماشين جيب بي سقف و در و پيکر نظامي ديدم و به دنبال
آن يک کاميون پر از سرباز که همگي با اسلحه هاي روي دوش
کنار هم به شکل انبوهي ايستاده بودند و صدا تکرار کرد
- به طرف من بيا !!!!!
تازه يادم افتاد که حکومت نظامي است !!!!!
به طرف آنها رفتم و افسري که کنار راننده در جيپ بود و پايش هم
بيرون از جيب انداخته بود بيرون آمد و به طرف من آمد و گفت :
- اينجا چه ميکني مگر نميداني حکومت نظامي است ؟
گفتم :
- به بيمارستان رفته بودم تا دوستي را ملاقات کنم و سر و گوشي
آب بدهم ابدا ياد گذشت زمان نبودم
درست لحظه اي که دهانش را گشود که چيزي بگويد ناگهان صداي
بسيار دور همهمه اي ضعيف ولي گسترده از دور برخاست و ناگهان
شاخک هاي افسر سيخ شده و به سرعت به من گفت برو کنار آن
قسمتي که کاميون سربازان هستند کنار ديوار بايست .
چاره اي جز قبول نداشتم و بلافاصله رويش را به سربازان کرد و يادم
نيست چه فرماني داد و بلافاصله همه سربازان تفنگ ها را از روي
شانه به شکل شليک به دست گرفته و گارد گرفتند
همزمان صداي همهمه از دور هي نزديک و نزديک تر ميشد و من
سعي ميکردم درک کنم که جمعيت چه ميگويند ؟
ولي قابل فهم نبود و هي اين صداها نزديک و نزديک تر شد و کم کم
برايم کلماتي قابل تشخيص
مانند کشت .....برادر ....و ....
در کوچه بن بست سکوت کامل بود و هنگامي که صداي مردم به
وضوع شنيده شد که بسيار خشمگين همگي با هم شعار ميدادند
( ميکشم ميکشم آن که برادرم کشت !)
ناگهان تمامي محيط اطراف من به گونه اي به شدت سوررئاليستي
تغيير شکل داد
اين تغيير شکل با لرزه اي بر اندامم همراه بود
از صداي با قدرت مردم و اين شعار
حقيقتا جگر خراش
همزمان صداهاي بهم خوردن استخوان از کنار گوشم شنيدم
که با کمي دقت متوجه شدم که اين صداي استخوان صداي بهم خوردن
دندان هاي سربازان بدبخت از ترس است که دسته جمعي هرچه صداي
مردم نزديک تر ميشد صداي دندانها هم بلند تر
من ابدا قادر نيستم که حتي نيمي از آن حال و هوا را با گفتن براي شما
تشريح کنم
کوچه اي تاريک و سياه همه خانه ها خاموش بوي لاستيک سوخته در
دماغم مخلوط با بوي خوني که در بيمارستان استنشاق کردم مخلوط با
صداي بهم خوردن دندانهاي اين بيچارگان از وحشت مردم در ماه شهريور
که ابدا سرمائي که دندان ها را بهم بزند در تهران نيست و کل محيط
خوشبختانه مردم در همان خيابان اصلي که اسمش يادم نيست ولي از
طرف شمال به بهارستان ميرسد از کنار خيابان و کوچه اي که ما در آن
بوديم گذشته و به طرف جنوب رفتند
و هنگامي که صداها دور شد افسر مربوطه رو به من کرد و گفت :
- به سرعت برو و خود را به خانه برسان
بسيار خوبي گفته و رفتم و بي دردسري به خانه رسيدم
خوب نکته اي که ميخواهم برايتان بگويم اين است که براي يک دولت
هرچه قسي القلب بسيار بسيار سخت است که نيروي نظامي خود
را سراغ مردم بفرستد به محض يک کشتار کارشان تمام است
زيرا هيجان - به جان آمدن - پرده ها را دريدن با اين خونخواهي که
مخلوط گردد کار ديکتاتوري را تمام ميکند
بخصوص با ترسي که من در سربازان ديدم اين افراد احتمالا به سختي
به روي مردم آتش ميگشايند و خودشان مانند سگ از مردم ميترسند
بنابراين به نظر من اين رژيم ابدا نميتواند به روي نيروهاي نظامي خود
حسابي باز کند
ولي اگر زبانم لال اينان خوني بريزند احتمالا توسط ماموران اطلاعات
خودشان خواهد بود
حال ميخواهم کمي برايتان به عنوان تفريح استراتژي هاي يک مبارزه
مردمي را که همگي مردم در آن سهيم باشند و کار به خشونت بکشد
را بگويم
به نظر من اگر کار به خون ريزي از مردم ايران بکشد بايد بلافاصله
هسته هاي محلي از جوانان محل که يکديگر را ميشناسند به وجود
بياوريد و با کمک از هر عضو محله از جمله زنان و مادران براي به دست
اوردن اسلحه اقدام کنيد
چگونه ؟
در نظر بگيريد من به ايران امده ام و باده تن از شما براي کمک به
مردم وارد مبارزه شده ام
از خودم ميگويم که قدرت ها و ضعف هاي خودم را ميشناسم من
ميتوانم با قرار قبلي با اين ده نفر در حالي که چادر سياهي سر کرده ام
و در دستم زير چادر چوب بيسبالي را حمل ميکنم همراه اين ده نفر جوان
مسلح به چوب و سنگ به کنار دو مامور مسلح که دورتر از هم هستند
رفته و سر يکي را با پرسيدن آدرسي و خنگ بازي گرم کنم
هنگامي که سر او به من گرم است آن ده نفر ميتوانند فرد ديگر را
غافل گير کرده و بر سرش ريخته و خلع سلاحش کنند
و به مجردي که اين يکي که با من سرش گرم است متوجه شود و به
طرف دوست خود برگردد من ميتوانم با ضربه اي محکم بر سرش با چوب
بيس بال نقش زمينش کنم و کار خلع سلاح او را به اتمام برسانيم
اينجا ما دو مامور داريم که حتي ميتوانيم براي فلج کردن بعدي آنان روي
زانوي هر يک يک گلوله شليک کنيم و با ماشين و کل تجهيزاتشان
د برو که رفتي
با اين دو اسلحه و تعداد بيشتري ميتوانيم شايد ده ها اسلحه از خود
اين جانيان به دست اوريم
يکي از کارهاي خشني که در صورت اعمال خشونت از طرف رژيم
مادرجندگان اسلامي
ميتواند اين باشد که هر اطلاعاتي را که گير
بياوريم با بيرحمانه ترين وضع مثلني با کاتر رگ گردنش را بريده و
چون گوسفندي به روي زمين بيندازيم و برويم
خود اين کار باعث وحشت اين مادرجندگان شده و کلي را از ترس
فراري ميدهد
به هر حال چيزي که ميخواهم برايتان بگويم اين است که ما مطلقا
دست به خشونت نميزنيم ولي اگر خشونت رابه ما تحميل کنند
ميتوانيم تهران و شهرستانها رابه آتش کشيم و بيرحمانه از اين
مادرجندگان بکشيم
چون ديگر جنگ است و ميدان مبارزه
و اين نکته را در نظر داشته باشيد که اگر اين رژيم شروع به کشتار
از مردم کند يعني پرده ها را دريده و ما بايد تا اخرش برويم
ميدانم زندگي شيرين است ميدانم مرگ براي همه سخت است
ولي مواقعي در زندگي هست که همه چيز مفهوم خود را از دست
ميدهد و راهي جز جنگ براي رهائي نميماند
فراموش نکنيد ما گوشت و پوست هستيم و گلوله دست آنان
اگر آنان اين جنگ ناعادلانه را با ما شروع کنند مطلقا نبايد از هيچ
تلاشي فرو گذار کنيم
و يادتان باشد از همه بازوي نظامي اين مادرجندگان خطرناکتر و
مستحق به مرگ سريع سازمان اطلاعاتي هاي اينان هستند
به احدي از آنان رحم نخواهيم کرد
و فرد به فرد اگر با آنان روبرو شويم سرشان را با کاتر خواهيم بريد
باز هم تکرار کنم
ما دنبال خشونت نيستيم ولي واي به روزي که اين خشونت را بر
ما تحميل کنند
فکر کنم شماها در ايران که اين سالها تمامي ثانيه هاي ستم را
با گوشت و پوست خود حس کرده ايد قادر به انجام وظيفه خود
هستيد و من هم که ديگر نپرس و نگو
که بيست و هفت سال است با روياي مرگ و نابودي اينان را ديدن
روزگارم ميگذرد
شخص من از هيچ قساوتي در مورد اينان اگر خوني از مردم بريزند
کوتاهي نخواهم کرد از جمله همانطور که قبلا گفتم بيرون کشيدن
چشمان کودکانشان با چاقو به خون خواهي تمامي مظلومان ايراني
که به دست اين کفتارها اين سالها کشته شدند والسلام .....نانا
No comments:
Post a Comment