Monday, August 28, 2006


شاملو


پدرم
با من
سخني نگفت
حتي
دستي به وداع
بر نياورد
و حتي
به وداع
نگاهي
به جانب من
نکرد
کوهي بود گوئي
يا صخره اي پاياب
بر ساحلي بلند ٬
و از ما دو کس
آن يک که بر آب بي تاب دريا مي گذشت
نه او که من بودم
و در اين هنگام زورقي لنگر گسيخته را مي مانستم
که بر سرگرداني جاودانه خويش
آگاه است
نيز بدين حقيقت خوف انگيز
کـــــه ((آگاهي ))
در لغت
به معني(( گردن نهادن)) است و
((پذيرفتن ))
در آواز مغرورانه شب ٬ آوازي بر آمد
که نه از مرغ بود و نه از دريا
و بار خستگي تبار خود را همه
من
بر شانه هاي فرو افتاده خويش
احساس کردم .

No comments: