Sunday, August 27, 2006
هيس !
دوست عزيزم آريا از وبلاگ هيس خاطراتي بسيار تاثر بر انگيز
از ماجراهاي دانشگاه و سرکوب دانشجويان نوشته که حقيقتا
مانند وزنه روي قلبم سنگيني کرد .
با خود گقتم اينان نه تنها ما را که پدران و مادران اين جوانان بوديم
به وحشيانه ترين شکل سرکوب کردند
و بسياري را کشتند
به نسل هاي بعدي هم رحم و مروتي نشان ندادند با وجود اين
که خودشان اين نسل را با خيال خام سرمايه هاي اسلام براي
قرباني شدن ميخواستند
و احتمالا نسل بعد از آريا را هم
جناياتي که اينان با همه مردم ايران کردند يک طرف
و کاري که با جوانان يعني سرمايه هاي يک کشور که در کشورهاي
ديگر جهان به معني صاحبان بعدي مملکت هستند غير قابل باور
است
با تعليم دين زورکي اغلب اين جوانان را از دين بيزار و حتي آن فرصت
را که امثال من داشتيم که اگر به دين معتقد نبوديم ولي به انسان
و انسانيت و آدميت اعتقاد عميق داشتيم و بدون چوب و ترکه مذهب
هر يک انساني کاملا پايبند و با پرنسيپ بوديم
اين بدبخت ها حتي اين فرصت را نيافتند به اندازه اي ظلم بيداد ميکرد
که بسياري يک راست از آن ور بام سقوط کردند
عده اي جوان بي ريشه بي اعتقاد خود خواه که بدزدند و برينند به همه
چي و بروند و بي خيال
يا معتاد در گوشه اي در حال جان کندن
و يا با تمام وجود در خدمت اين رژيم
حيف و ميل بزرگي بود هيهات
به هر حال آرياي عزيزم اين چيزهائي که نظاره کرده اي و سخني که اين
ميان مادرت به تو گفت و تو به او پاسخ دادي مرا بر آن داشت که پيامي
مادرانه به تو و تمام باقي دوستان آزاده ات بنويسم
اين پيام ممکن است بسياري را خوش نيايد ولي من حرفم را ميزنم
مادرت حق داشت عزيزم که جلويت را بگيرد
اساسا چرا شما دانشجويان و جوانان آزاده بايد قرباني شويد که باقي
ناراضيان ايراني به آزادي برسند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه کسي چنين قانوني را گذارده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درست است که همواره محيط دانشگاه ها در تمامي کشورهاي جهان
مترقي تر است به دليل جوان بودن و سر و کار با کتاب داشتن و تعليم
ديدن
ولي ابدا براي يک ملت اين مسئوليت بر دوش شمايان به تنهائي نبايد
گذارده شود
و از آن مهمتر تا مردم ايران برنخيزند شما نبايد قربانيان اين خفقان
باشيد
مردم ايران بايد برخيزند آنگاه شمايان بايد فعالانه کنارشان باشيد و
چشم و گوش مردم ساده باشيد والسلام
اگر مردم نشسته و تکان نميخورند چرا بايد مادر تو قرباني براي
آزادي آنان بدهد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و يا مادر باطبي مثلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همگي و بخصوص خودت به شدت مواظب خود باشيد و بي خود و
بي جهت سينه ها را سپر نکنيد
گاليور را لي لي پوت ها همگي به زمين ميخکوب کردند وگرنه از
ده يا صد يا هزار لي لي پوت هم جلو آمده بود به ضرب لگد يا
مشت او به خاک مي افتاد
بي پرده بگويم سينه است و گلوله من يکي ابدا دوست ندارم حتي
يکي از شما قرباني شويد براي مردم
اين مردم هستند که بايد براي حق خود برخيزند و قرباني هم بدهند
حال ممکن است بين قربانيان از راننده تاکسي و زن خانه دار و بقال
و وکيل و دکتر و دانشجو هم باشد که مهم نيست
ولي اين که مشتي جوان بروند کشته شوند يا اسير و شکنجه و
باقي نشسته آنان را نگاه کنند تنها ميتواند حماقت باشد
به هر حال مادرانه ميگويم اگر اين رژيم باقي بماند و مردم باز هم
تمکين کنند و به هر والزارياتي شده بخواهند تنها نفس بکشند و
بترسند
من فکر ميکنم شماها هم جان خود را برداشته هر يک به کشوري
مهاجرت کنيد
چون در آن صورت ابدا نوري از امامزاده مردم ايران براي خودشان
هم بر نميخيزد . نانا
((نانای گرامی
گاهی که نوشته هایت را ، خوشه های خشمت را می خوانم با خودم می گویم که چه عشقی داشته ای که چنین تنفری ازان پر بر کشیده است .
روبروی سر در (دانشگاه) بودیم . لباس شخصی ها با موتور و پیاده و با ماشین با حمایت نیروس ضد شورش به ما حمله می کردند . حتا وقتی که ضد شورش جلویشان را می گرفت سنگ بود که پرتاپ میشد . البته که ما هم جواب می دادیم .
من رو نمی شناسی . همیشه از لیدر بودن متنفر بودم . همیشه از تو چشم بودن بدم می امد .اما همیشه از بس همه جا بی نظم هست و کسی برای مرتب کردن نیست نقش ناظم را به عهده می گیرم . بچه های تحکیم وحدت می خواستند حرکت دانشجویان را تلطیف کنند و تبدیل به یک اعتراض مدنی کنند . همان حرکتی که ر سالگردهای 18 تیر تبدیل به شعار « تحکیم نفوذیه» شد . دانشجویان خشمگین فریاد توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد سر داده بودند . عده ای از بچه های منتسب به یکی از احزاب ملی گرا در بین بچه ها فریاد می زدند که مقاومت کنید . به زودی افراد مسلح به کمک شما خواهند رسید .
سر خیابان کارگر رفته بودم . بچه ها می گفتند که از طرف میدان نیروهای لبنانی وارد میدان شده اند و به سمت سر در حرکت می کنند . به آن طرف حرکت کردم . می خواستم یک زنجیر انسانی تشکیل دهیم . خیلی شلوغ و بحرانی بود . مریم که روزنامه نگار بود و پدرش روزنامه نگاری معروف را در آن شلوغی دیدم . بار اول که مرا دیده بود نوچه های ده نمکی داشتند با پک و لگد من را ارشاد می کردند که نباید ر جلسه مطبوعاتی زبان درازی کنم . آن هم داستانی بود که برایت خواهم گفت . آشنایی من مریم آشنایی غریبی بود . با من همراه شد و گفت که چند هواپیما از حزب الله لبنان برای سرکوب دانشجوها اوردیم . با خنده گفتم از کی تا حالا ما ایرانی ها از این عربهای شیپیشو می ترسیم ؟
. اما حوادث تیرماه ! : مریم نگران بود . چشمان درشنش اشک آلود بود . می ترسید . یا خشم آلود بود را نمی دانم . اما یقین دارم که هر دو عنصر ترس و خشم در وجود هر یک از ما به نهایت بود . مریم می گفت جنگجویان لبنانی که وارد شده اند نیروهای چریکی حرفه ای هستند که برای روز مبادا ، در صورتی که اوضاع خراب شد استفاده خواهند شد .
آن زمان نه به شدت قبل ، اما به خانقاه و جمخانه می رفتم . ظاهرم هم برای کفتاران ذوب در ولایت فقیه اندکی علط انداز بود . ریش بلند تا میان سینه و موهایی که تا میان کمر می رسید . با وجود آنکه دم اسبی کرده بودند اما استتار خوبی برای ورود به مناطق مختلف تحت نظارت آنها بود . همه فکر می کردند که خوب است این هم پشم و پیلی دارد پس حتمن از خود خرمان است .
جمعیت متراکم شده بود . ناگهان درست در میدان انقلاب که حدودن 5000 الی 6000 دانشجو روی زمین نشسته بودند بدون اختار حمله دد منشانه ای با اسپری و باطوم و چاقو و زنجیر و کاتر و انواع سلاحهای سرد و ولرم انجام شد .
ردیف اول بودیم . دستها را در هم قلاب کرده بودیم . صف اول اگر در هم می شکست همه زیر دست و پای هم له بودیم . دانشجو ها از پشت ما را فشار می دادند . اما صف اول با وجود مقاومت مردانه بچه ها خالی شده بود .
نمی دانم که چه به صورت مریم خورده بود که چنین غرق خون شده بود . لو را به کنار اتوبان بردم . شاید نزدیک به 10000 نفر از مردم . زن و مرد و پیر و جوان دور دانشجویان ایستاده بودند . در پیاده رو ها و خیابانهای اطراف .
دانشجویان تحت فشار و هجمه شدید فریاد می کشیدند :
ای مردم آزاده حمایت حمایت ، گریه آور ترین قسمت قضیه این بود که مردم فریاد می کشیدند : دانشجو دانشجو حمایتت می کنیم و تنها نظاره گر بودند . حمله بعدی بیسیجیان تاب مقاومت را از بچه ها گرفت . هر کس به سویی می دوید . اکث بچه ها به سمت سر در می دویدند . بچه های لیدر آنها را به سمت سر در می خواندند که حد اقل آنجا یک جا جمع باشیم . من داشتم صورت مریم را می دیدم . جسمی سنگین و برنده هم یکی دو دندان زیبایش را کنده بود و هم صورت زیبایش را غرق در خون کرده بود .
یکی از بچه های رشته پزشکی رسید . مریم را به او سپردم و خودم رفتم . در ضلع جنوبی میدان انقلاب عده ای جمع بودند .
خون دیده بودم و دیوانه شده بودم . خون مریم که یک بار خودش را روی من که زیر لگد و مشت بچه های نشریه شملمچه( نشریه حزب الله به سر دبیری مسعود دهنمکی جاکش )انداخته بود تا من را بیرون بکشد .
راه می رفتم و اشک می ریختم . در ضلع جنوب انقلاب رو به پایین رفتم . اولین یا دومین کوجه سمت چب حدود 500 مرد و زن که از دیدن آن تهاجم نا حجوانمردانه زنجیر و باتوم و دشنه با پوست و گوشت به خشم آمده بودند فریاد می کشیدند بسیجی برو گمشو . قاتلین فروهر زیر عبای رهبر...
من آنها را با فریاد برای حرکت به سمت سر در دانشگاه فرا خواندم . و من به واسطه قد و هیکل و قیافه ام همیشه بد جوری توی چشم می زنم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که نا گهان کسی از پشت پرید رویم . از پشت من را گرفته بود . با دست راست کمرش را گرفتمو با دست چپ پشت یقه اش را و از کمر بلندش کردم و پرتاب کردم جلوی خودم . تمام لباسم پاره و تنم خونین شده بود . شکه شده بودم . او روی زمین افتاده بود اما ناگهان دستانی نیرومند تر از قبل دوباره مرا از پشت گرفت .و صعی در انداختنم روی زمین داشت . جدالی چند لحظه ای در گرفت که ناگهان دانشجویی که واقعن نمی دانم که حسم را به او چگونه بیان کنم خودش را روی کسی که مرا از پشت گرفته بود انداخت و روی زمین با هم غلط می خوردند و غلط زنان به کوچه ای که من سر آن ایستاده بودم رفتند . ...
آن پسر دانشجو با پیرهن چهارخانه نارنجی و شلوار پارچه ای شکلاتی رنگ روی زمین غلط می خورد . کسی که از پشت من را گرفته بود هم هیکل بزرگی داشت و دستانش اندازه نان بربری بود انگار .اما ریش نداشت و پسری که مرا نجات داده بود ریش داشت . با خودم فکر کردم که شاید چون من ریش داشتم دانشجویی فکر کرده من از اون طرفی ام اما باز فکر کردم که خیلی از دانشجو ها ریش ندارند . خیلی از کسانی که آن طرفی هم هستند ریش را سه تیغه می کنند که مثلن استتار کنند و نفوذ کنند .
نمی دانم این ورطه فکری چفدر طول کشید اما وقتی بانوی مسنی که کنارم آمد و با دست به سینه ام کوبید دوباره سرجای خودم برگرداند و از شوک خارج شدم .
آن بانو هم تصویرش جزو کسانی است که هیچگاه فراموش نمی کنم . با چهره ای دردمند زد به سینه ام و دستش را روی زخم ناشی از چنگال آن مزدور اول که از زیر گردنم تا رو پهلوی چپم کشیده شده بود کشید و گفت پسرم اون که اونجا دارندبه مسلخ می برندش به خاطر نجات تو خودش رو به خطر انداخت . به کوچه ای که ما سرش ایستاده بودیم و مردمی که همه فریاد می کشیدند ولش کن ، ولش کن نگاه کردم .
قلبم فرو ریخت . حدود 7..8 بسیجی با زنجیر و خنجر سربازی و چوب و باتوم به سمت آن دو بسیجی که با ناجی من در گیر بودند می دویدند . آن بانو که متوجه تغییر حالت من شده بود زد پشتم و گفت برو پسر .
دیوانه شده بودم . صحنه ی حماسی بود . در وسط کوچه دو بسیجی با ناجی من درگیر بودند . از روبرو می دیدم که 7..8 نفر دیگر با اسلحه سرد به سمت آنها میدوند . من هم دویدم و فریاد می کشیدم . یادم نیست که چه می گفتم . اما فکر کنم می گفتم نامردها چند نفر به یک نفر ، ولش کنید . اما صدایم فریاد نبود . عربده و نعره ای بود که از نای جان بر می خواست . شاید انرژی تهاجمی زیادی داشتم چون که به محض اینکه به ده قدمی آنها رسیدم نیمی از آنها فرار کردند . او را از زمین برداشتم . البته بیشتر از اینکه بلندش کنم . کشیدم به سمت سر کوچه . او روی زمین افتاده بود . بهش گفتم پهلوون بلند شو . فرز بلند شد . با وزنی که داشت فکر نمیکردم به آن سرعت بدود . عینکش روی زمین افتاده بود و شیشه اش شکسته بود . از زمین برداشتمش . نکته خنده دار این بود که من فکر می کردم من با ریش و موهای بلند خیلی ترسناک و پر هیبت بودم که آنها فرار کردند اما بعد که آنجا رسیدم فهمیدم بعد از من بر اثر فریاد های من و آن بانو عده ای دیگر از جوانان دنبال من دویده بودند و آن باعث فرار آنها شده بود . یکی از آنها که بی شباهت به شامپانزه نبود با آن قد کوتاه و موهای کوتاه صورت پشمالو ابلهانه ترین کاری که به ذهن می رسید را انجام داد . 40 50 متر رفت عقب و لنگه کفش مندرس کثافتش را به سمت ما پرتاب کرد که چند تا از جوانهایی که آنجا بودند آن را برداشتند و به جوی آب انداختند .
وقتی که آنها را فراری دادیم همه جمعیت فریاد و هلهله سر داده بودند . نمیدانم چند بار ماشاالله گفتند و چند بار ماچم کردند و بغلم کردند . طوری که من در بین جمعیتی گیر کردم و نمی توانستم که راه بروم . امروز که فکر می کنم می بینم که چه مردم غرور شکسته و نا سر خورده ای داشتیم و داریم .
می خواستم ناجی ام را پیدا کنم . ما هیچ شناختی از همدیگر نداشتیم . می خواستم بدانم که چرا خودش را به خطر انداخته ؟ می خواستم عینکش را بهش پس بدهم . می خواستم آن بانو را ببینم و بدانم که راضی شده ؟ می خواستم همچون مادرم ببوسمش .
اما دیگر هیچگاه ندیدمشان . لباسم پاره و تنم خونی بود . زیر چشممم هم نمی دانم چرا اما خون ریزی داخلی داشت و باد کرده بود .
به یک خیاطی که در یکی از کوچه پس کوچه های خلوت آنجا بود رفتم . لباسم را دراوردم و گفتم که این را می شود بدوزی ؟ گفت از تظاهرات آمدی ؟ گفتم آره گفت نمی شه . گفتم من دانشجو ام . گفت ای آقا فکر کردم که بسیجی هستی با این یال و کوپال ، گفتم نه دانشجو ام . لباسی از حا لباسی برداشت و گفت این درست نمی شود اما این لباس را که لباس خودم است را بپوش که نگیرنت . اینطوری خیلی تابلو که درگیر بودی . می گیرنت . لباس را پوشیدم و به خانه رفتم که لباس عوض کنم و تجدید قوا کنم . در خیابانهای اطراف یک تاکسی دربست گرفتم و تا خانه رفتم ...
آن پسر دانشجو با پیرهن چهارخانه نارنجی و شلوار پارچه ای شکلاتی رنگ روی زمین غلط می خورد . کسی که از پشت من را گرفته بود هم هیکل بزرگی داشت و دستانش اندازه نان بربری بود انگار .اما ریش نداشت و پسری که مرا نجات داده بود ریش داشت . با خودم فکر کردم که شاید چون من ریش داشتم دانشجویی فکر کرده من از اون طرفی ام اما باز فکر کردم که خیلی از دانشجو ها ریش ندارند . خیلی از کسانی که آن طرفی هم هستند ریش را سه تیغه می کنند که مثلن استتار کنند و نفوذ کنند .
نمی دانم این ورطه فکری چفدر طول کشید اما وقتی بانوی مسنی که کنارم آمد و با دست به سینه ام کوبید دوباره سرجای خودم برگرداند و از شوک خارج شدم .
آن بانو هم تصویرش جزو کسانی است که هیچگاه فراموش نمی کنم . با چهره ای دردمند زد به سینه ام و دستش را روی زخم ناشی از چنگال آن مزدور اول که از زیر گردنم تا رو پهلوی چپم کشیده شده بود کشید و گفت پسرم اون که اونجا دارندبه مسلخ می برندش به خاطر نجات تو خودش رو به خطر انداخت . به کوچه ای که ما سرش ایستاده بودیم و مردمی که همه فریاد می کشیدند ولش کن ، ولش کن نگاه کردم .
قلبم فرو ریخت . حدود 7..8 بسیجی با زنجیر و خنجر سربازی و چوب و باتوم به سمت آن دو بسیجی که با ناجی من در گیر بودند می دویدند . آن بانو که متوجه تغییر حالت من شده بود زد پشتم و گفت برو پسر .
دیوانه شده بودم . صحنه ی حماسی بود . در وسط کوچه دو بسیجی با ناجی من درگیر بودند . از روبرو می دیدم که 7..8 نفر دیگر با اسلحه سرد به سمت آنها میدوند . من هم دویدم و فریاد می کشیدم . یادم نیست که چه می گفتم . اما فکر کنم می گفتم نامردها چند نفر به یک نفر ، ولش کنید . اما صدایم فریاد نبود . عربده و نعره ای بود که از نای جان بر می خواست . شاید انرژی تهاجمی زیادی داشتم چون که به محض اینکه به ده قدمی آنها رسیدم نیمی از آنها فرار کردند . او را از زمین برداشتم . البته بیشتر از اینکه بلندش کنم . کشیدم به سمت سر کوچه . او روی زمین افتاده بود . بهش گفتم پهلوون بلند شو . فرز بلند شد . با وزنی که داشت فکر نمیکردم به آن سرعت بدود . عینکش روی زمین افتاده بود و شیشه اش شکسته بود . از زمین برداشتمش . نکته خنده دار این بود که من فکر می کردم من با ریش و موهای بلند خیلی ترسناک و پر هیبت بودم که آنها فرار کردند اما بعد که آنجا رسیدم فهمیدم بعد از من بر اثر فریاد های من و آن بانو عده ای دیگر از جوانان دنبال من دویده بودند و آن باعث فرار آنها شده بود . یکی از آنها که بی شباهت به شامپانزه نبود با آن قد کوتاه و موهای کوتاه صورت پشمالو ابلهانه ترین کاری که به ذهن می رسید را انجام داد . 40 50 متر رفت عقب و لنگه کفش مندرس کثافتش را به سمت ما پرتاب کرد که چند تا از جوانهایی که آنجا بودند آن را برداشتند و به جوی آب انداختند .
وقتی که آنها را فراری دادیم همه جمعیت فریاد و هلهله سر داده بودند . نمیدانم چند بار ماشاالله گفتند و چند بار ماچم کردند و بغلم کردند . طوری که من در بین جمعیتی گیر کردم و نمی توانستم که راه بروم . امروز که فکر می کنم می بینم که چه مردم غرور شکسته و نا سر خورده ای داشتیم و داریم .
می خواستم ناجی ام را پیدا کنم . ما هیچ شناختی از همدیگر نداشتیم . می خواستم بدانم که چرا خودش را به خطر انداخته ؟ می خواستم عینکش را بهش پس بدهم . می خواستم آن بانو را ببینم و بدانم که راضی شده ؟ می خواستم همچون مادرم ببوسمش .
اما دیگر هیچگاه ندیدمشان . لباسم پاره و تنم خونی بود . زیر چشممم هم نمی دانم چرا اما خون ریزی داخلی داشت و باد کرده بود .
به یک خیاطی که در یکی از کوچه پس کوچه های خلوت آنجا بود رفتم . لباسم را دراوردم و گفتم که این را می شود بدوزی ؟ گفت از تظاهرات آمدی ؟ گفتم آره گفت نمی شه . گفتم من دانشجو ام . گفت ای آقا فکر کردم که بسیجی هستی با این یال و کوپال ، گفتم نه دانشجو ام . لباسی از حا لباسی برداشت و گفت این درست نمی شود اما این لباس را که لباس خودم است را بپوش که نگیرنت . اینطوری خیلی تابلو که درگیر بودی . می گیرنت . لباس را پوشیدم و به خانه رفتم که لباس عوض کنم و تجدید قوا کنم . در خیابانهای اطراف یک تاکسی دربست گرفتم و تا خانه رفتم ...
به خانه رسیدم . هوا تاریک شده بود . مادرم از نکرانی رنگش سفید شده بود . آرش و اشکان ( برادرانم )را بوسیدم . مامان و بابا را هم همینطور . خواستم از خانه بیرون بیایم . مادرم جلوی در ایستاده بود . گفت نباید بری . گفتم باید برم . بچه ها رو نمیتونم تنها بگذارم . نشست جلوی در و. گریه کرد . گریه کرد و نالید که تو از بچه گیت با کارهایی که می کردی من رو نصفه جون کردی . از وقتی که 12 ساله بودی یا به خاطر مو یا به خاطر لباسهایت باید میامدم از دادگاه درت می آوردم بزرگتر هم که شدی هنوز پشت لبت سبز نشده هر چند وقت یک بار با یک دختر تنو خیابان می گرفتنت یا مست بودی و همش دادگاه . همش بازداشتگاه . همش استرس . من ازت راضی نیستم .
نمی گذاشت بروم . نشستم روی زمین و گریه کردم . گفتم دوستام رو میزنن . می برن . معلوم نیست چیکارشون میکنن! فکر کردی من از همه اون دختر ها و پسر ها بهترم ؟ فکر کردی خون من رنگین تر است ؟ فکر کردی که فقط جون من عزیزه ؟ اونها هم برای خیلی ها عزیز هستن . بگذار برم مگر نه فکر می کنم که همه چیزهایی که یادم دادی دروغ است . همه حرفهایی که در گوشم خواندی ، همه آنچه که از کردار نیک گفتی ، همه آنچه که از اندیشه ی ایرانی نام ِ نیک گفتی دروغ بوده ؟ اگر من الان می رم به خاطر این است که شما به من آزادگی رو یاد دادین . بگذار برم . دعا کن . نه فقط من رو . همه بچه ها رو .
خیلی حرف زدم . راضی شد که برم . بهش قول دادم که سالم بر می گردم . رفتم امیر آباد . کوی دانشگاه . در خیابان آتش روشن کرده بودیم و عبور و مرور را کنترل می کردیم . صورتهایمکان را با نقاب پوشانده بودیم و پاس می دادیم . یکی از پسر ها آمد . کمی حرف زدیم . ازش پرسیدم که اهل دود است ؟ گفت آره گرس خوبی داشتم . توی پایپ بار کردم و روشن کردم . گفت فکر کردم سیگار می کشی . گفتم نه ! آدم یه چیزی می کشه که یه چیزی بشه . مگر نه هوای کثیف تهران کفایت می کند . اشتیم میکشیدیم که دختری هم به ما پیوسا صورتش را پوشانده بود . چشمهای قشنگی داشت . گفت بو های خوب خوب میاد ! گفتم شما هم بفرمایید . گفت همین که بوش میاد بسه . گفتم به هر حال اصرار و تعارفی نیست . دوست داشتی بیا . صورتش را باز کرد . یک روسری گل منگلی را مقا نقاب دور صورتش به طرز هنر مندانه ای پیچیده بود . عین کولی ها شده بود . گفت بچه شیراز است و دانشجوی مترجمی زبان . کلی گپ زدیم و خندیدیم . حس خوبی از مصاحبت با او داشتم . گوشه ای نشستیم آنقدر انرژی خوبی داشت آن شب ، اگر چه که صدای گریه بچه ها که دوستانشان را گم کرده بودند یا دوستانشان دستگیر شده بودند به گوش می رسید . همه ناراحتی پایان ناپذیری داشتیم . از ظلمی که به انسان می رفت . از درد انسان . اسمش شقایق بود . کلی حرف زدیم . گفتم می نویسم گاهی . گفت چی ؟ گفتم همه چیز . گفت شعر هم می گی ؟ گفتم آره . گفت ب یه شعر بگو و من هم شعری را فی البداهه سرودم و شقایق آن را روی کاغذ نوشت . شبی بود . حسن ختام اینو خاطره هم آن شعر را می نویسم . راستی خودمونیم ها ! حالا فهمیدی که چرا برادرانم به من می گویند رادیو آریا ! :
چشمهای من ببارید ، وقت باریدن شده
ناله ها باید نمود ، هنگام نالیدن شده
از شقاوتهای جلادان ِ نامرد و زبون
وقت خوابیدن سر آمد ، وقت روئیدن شده
عزم خود را جزم باید کرد و آغازی نمود
زخم این سر نیزه ها را از دل یاران زدود
دستها را مشت باید کرد و فریادی کشید
گوش باید باز کرد و ضجه ایران شنید
آه یاران وقت بی عاری سر آمد کوششی
همتی باید نمود و رویشی و جوششی
بار دیگر کاوه باید تا ظهوری نو کند
کاخ این ضحاک را باید که زیر رو کند
وقت آن آمد که استبداد را پایان دهیم
این چنین زنجیر ها را از تن خود بر کنیم
چاره ی بیماری میهن فقط آزادی است
قیمت آزادی ایران ما جانبازی است
کوشش ما بی ثمر هرگز نخواهد بود اگر
بیم و ترس مرگ را از سینه ها بیرون کنیم
آرزو دارم که روزی در کنار یکدگر
کاخ استبداد را با دست خود ویران کنیم
تقدیم به شقایق
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment