شاملو
آنجا که عشق
غزل نيست
که حماسه ئي ست ٬
هرچيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود :
زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازيانه و زنجير
نه وهني با ساحت آدمي
که معيار ارزش هاي اوست .
کشتار
تقدس و زهد است و
مرگ
زندگي ست .
و آن که چوبه دار را بيالايد
با مرگي شايسته پاکان
به جاودانگان پيوسته است .
آنجا که عشق
غزل نه
حماسه است
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود :
رسوائي
شهامت است و
سکوت و تحمل
نا تواني
از شهري سخن ميگويم که در آن شهر خدائيد !
No comments:
Post a Comment