Sunday, August 27, 2006

شاملو


آنجا که عشق
غزل نيست
که حماسه ئي ست ٬
هرچيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود :

زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازيانه و زنجير
نه وهني با ساحت آدمي
که معيار ارزش هاي اوست .

کشتار
تقدس و زهد است و
مرگ
زندگي ست .

و آن که چوبه دار را بيالايد
با مرگي شايسته پاکان
به جاودانگان پيوسته است .

آنجا که عشق
غزل نه
حماسه است

هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود :

رسوائي
شهامت است و
سکوت و تحمل
نا تواني

از شهري سخن ميگويم که در آن شهر خدائيد !

No comments: