Wednesday, August 09, 2006





شاملو


روزگاري
با خود
درد مندانه مي انديشيدم
که پيام از طوفان ها نرسيد
و نسيمي که فراز آمد از گردنه هاي صعب
بر جسدهائي بيهوده وزيد -
بر جسدهائي
آونگ
بر اميدي موهوم -

ليک اکنون ديگر
من هراسم نيست
اگر اين رويا در خواب پريشان شبي مي گذرد
يا به هذيان تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم .....

نه
هراسم نيست

ز نگاه و ز سخن عاري
شب نهاداني از قعر قرون آمده اند
آري
که دل پر تپش نور انديشان را
وصله چکمه خود مي خواهند
و چو بر خاک در افکندت
باور دارند
که سعادت با ايشان به جهان آمده است .

باشد ! باشد !
من هراسم نيست ٬
چون سرانجام٬ پر از نکبت هر تيره رواني را
که جنايت را چون مذهب حق موعظه مي فرمايد
مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .

No comments: