ناتالي !
واي اي ورپريده هاي آتيش به جون گرفته فضول يهوئي
هوس کردم اين وسط هيجانات موجود براتون يک ماجرا
تعريف کنم که خودم به آن خيلي خنديدم !!!!!!!
حيف است برايتان نگويم !
زماني که در نيويورک زندگي ميکردم مدتي در جائي عجيب
کار ميکردم که بعدا برايتان خواهم نوشت کل ماجرايش را
که تجربه اي جالب برايم بود
و در اين محل يک اسيستان داشتم که مرتب تغيير ميکرد
زيرا حقوقشان کافي نبود و کم بود
در يکي از اين تغييرات دختري بسيار زيبا روي به نام ناتالي
آمد و مدتها ماند و به دليل نزديکي کاري با هم دوستان خوبي
شديم
دختري بود سي و دو سه ساله و بسيار بسيار بسيار خوشگل
با دوست پسر خود که يک روکي اداره پليس بود زندگي ميکرد
که نامش سال بود و وضع مالي بدي نداشتند
ماشين نوي چه ميدانم توياتوئي داشت و با آن سر کار ميامد
يواش يواش به دليل شب کاري و غروب کاري دوست پسر اوقات
تنهائيش را سراغ من ميامد و چون بهش قبلا گفته بودم که
من ميهمان دوست هستم به شرطي که کنار من کاري به کار
من زياد نداشته باشند !!!!!
ميامد براي خودش کتابي ميخواند يا تلويزيوني و فيلمي نگاه ميکرد
و يا روي مبل چرتي ميزد
ولي هر روز به هر حال با هم مدتي بحث و گفتگو راجع به اوضاع
و مسائل گوناگون ميکرديم درحال نوشيدن بطري شراب با هم .
و هميشه با صداي بوق ماشين سال باسرعت کيف و کفش را
جمع ميکرد و ميرفت پائين و د برو که رفتي
شايد يکي دو ماهي اين اتفاق هفته اي سه چهار دفه تکرار ميشد
که روزي به جاي صداي بوق شخصي زنگ زد و من از آيفون پرسيدم
کيست ؟
و او پاسخ داد:
- سال
و من خاک بر سر الاغ به جاي گفتن :
- بسيار خوب بايست تا ناتالي بيايد !!!!!!!
زرتي زدم و در را باز کردم و پاي سال مادرجنده ايتاليائي الاصل جاکش
الاغ دهاتي سيسيلي را به خانه پاک خود باز کردم !٬!!!!!!!
جانم برايتان بگويد هرگز از روبرو نديده بودشم ولي گهي بود که دومي
نداشت
از اون صورت هاي اين بچه کوني هاي دور و بر مافيا هستند که کت و
شلواراشون برق ميزنه و کفش و جورابشون عينهون جاکش هاي
هارلم و اون وراست
و با خنده هاي نفرت انگيز و احمقانه هي دستشون وسط هرچي نه
بدترشون مشغول مالش و خارش هستند به نشانه مردانگي از نوع
آلت خر هاشون !!!!!
با لباسهاي پليس وارد شد و همچي که دور از جون شما چش و چالش
به يک قفسه شيشه اي که من به عنوان بار استفاده کرده بودم افتاد
و انواع هار ليکورها را ديد
کورشده هاش شروع به برق زدن کرد و حسابي تو يه مبل راحت فرو
رفت انگار صد ساله من دختر عمه دسته ديزيش بودم !!!!!!!
و وقتي از من تعارفي نشيند ولي ليوان شراب خودم را ديد با همان
قيافه مادرجنده گي گفت - آبجو مابجو نداري ؟
گفتم نه ؟
ولي همانطور که ميبيني ( با پوزخند ) هارد ليکور هرچي بخواهي
دارم و او خواست بد جوري هم خواست جاکش قرمساق !!!!!
نوشيد و زر زد و نوشيد و زر زد ...............
بالاخره رفت و يکي دو بار ديگر هم اين ماجرا تکرار شد زيرا من دنبال
فرصتي بودم و ابدا نميخواستم ناتالي را جريحه دار کنم زيرا دختري
بود که اين الاغ بايد دنبالش با چراغ بگردد
ابدا خوردن هارد ليکورهاي من برايم مهم نبود من اين ها را براي دوستان
خريده بودم ورنه خود تنها شراب ميخورم
چيزي که عذاب العليم بود اين بود که تا مست ميشد شروع به زر مفت
زدن از کثافت کاريهايش در محله کوفت و زهرمار نشين ايتاليائيش و
زرنگي هايش با سياها و پورتو ريکوئي ها
جاکش ميگفت و من استفراغ ميکردم و بهش نگاه کرده و برايش
نقشه ميکشيدم
به هر حال بعد از دو سه بار روزي در محل کار به ناتالي گفتم که
راستش من تا حال جلوي خودم را گرفته ام که با يک گلدان سنگين
به او در خانه ام حمله نکرده ام
متاسفانه تحمل اين گونه فقره ها برايم سخت است خودت تنها مور
دن ولکام ...ولي سالي فينيتو !!!!
به هر حال هنگامي که زنگ زد دربي باز نشد تا ناتالي رفت پائين
و ماجرا را گفت و من خلاص
و طبعا آمدن ناتالي هم تقريبا قطع شد .
شش ماهي گذشت و روزي نزديکي هاي غروب هنگامي که من
با خودم بودم و کاري ميکردم به کنار همان پنجره که رو به بروکلين
بريج بود رفته و به خيابان زير و رفت و امد ماشين ها نگاه ميکردم
که ناگهان ديدم يک ماشين نميدانم کاديلاک بود پونتياک بود چي
بود
ولي از اون قديمي زنگ زده ها که درها با طناب بسته شده بود و
يک پنجره پلاستيک چسبانده بودند و صداي مافلرش گوش را کر
ميکرد و با سرعت پنج مايل به سختي خود را ميکشيد از جلوي
خانه من گذشت به خيابان باريک بغل پيچيد و نا پديد شد .
با خودم گفتم واويلا.. اين ديگه چي بود صداهاي ناهنجارش مثل
سوت قطار که من دارم ميام برين کنار بود !!!!!!!
چند دقيقه اي نگذشته بود که ديگر کنار پنجره نبودم که زنگ را زدند
و صداي ناتالي گفت - منم
درب را باز کرده و او را قرمز از ناراحتي در حالي که يک عينک دودي
بسيار بسيار بزرگ که تمامي صورتش را پوشانده بود مانند اين
ستارگان سينما وارد شد و با گريه و فرياد شروع به فحش به سال
کرد !!!!!
گفتم - آرام باش يه کمي نفس تازه کن برايش يه شربت سکنجبين
درست کردم و خنک به دستش دادم و مدتي سر خود را در آشپزخانه
گرم کردم و بالاخره آمدم و گفتم بگوي
گفت :
- اين سال مادرجنده با دو سه تا ديگه از اين روکي هاي دوستش تو
اداره پليس تصميم ميگيرند به آفتابه دزدي اقدام کنند و شبا برن اين
پارکو مترهاي کنار خيابان را با کليد خالي کنند !!!!!!!
يه شب وسط کار ميگيرن و الان تو زندان و توسط اينترنال افر داره
خشتکشون جر واجر ميشه
براي ب...ي....ل....بيست هزار دلار تعيين کرده اند که من امروز رفتم
ماشينم را فروختم و به جايش يک ماشين خريدم که نانا از ترس اين
که کسي مرا با اين ماشين ببينه اين عينک را زده و روسري سرم
ميکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با قهقهه خنده گفتم :
- واي اين تو بودي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و خلاصه تا اين را گفتم ديگر فقط با هم ميخنديديم و ابدا به ماجراي
سال مادرجنده فکر نميکرديم زيرا من به او پيشنهاد کردم بيا با اين
ماشين دوتائي سفري به لوس آنجلس کنيم و ضمن سفر خاطرات
خود را نوشته بست سلر شويم و برو به دنبال تجسم وسط مورانها
تابگير و برو آدمخوران بخشهائي و مارخوران بخش هاي ديگر !!!!!!
به هر حال گفتيم و خنديديم و هنگامي که مصرانه از من نظر خواست
گفتم - من اگر جاي تو بودم پول ماشين را براي اين کار نميدادم زيرا
به نظر من هنگامي که اين ابله با لباس پليسي مشغول کار دزدهاي
پتي قالپاق دزد است او ابدا به سرنوشت تو که با او پارتنري و او را
انتخاب کرده اي فکر نکرده و مسئوليتي نميشناسد
پس تو هم در برابر اين شخص مسئوليتي نداري
به جاي اين کار برو تمامي اسبابهايش را از آپارتمان مشترک جعبه کن
و به يک انباري ارزان ببر و بگذار
سپس آپارتمان مشترک را با دادن جريمه مالي ترک کن و رسيد وسائل
و چک هاي جريمه را همگي با خود به ديدارش به زندان ببر و به او
راست و حسيني بگوي
به من فکر نکردي چرا بايد من اکنون به تو فکر کنم به شکر خدا کلي
فک و فاميل سيسيلي داري بگو بيان برات ب...ي..ل بذارن
و بگوي اين هم رسيد وسائلت و اين هم ضررهائي که من بابت اين
رابطه دادم
سي يو ار اند ....و برو
با شادي و شنگولي از عذاب وجدان زنانه !!!!!!!بالا و پائين پريد و شادي
کرد و رفت که بره دنبال خريد يک ماشين جديد
هنوز ده دقيقه اي از رفتنش نگذشته بود که مانند ديوانه ها زنگ در خانه
من شروع به زدن کرد و هنگامي که گفتم کيست
صداي ناتالي با شگفتي گفت :
- نانا ..کن ..يو ...بيليو.....ديس ....يه شخصي ماشين منو دزديده !!!!!!
يعني ديگه به مرگ مادرم من پابرهنه به پائين دويدم در حالي که با
قهقهه خنده ميگفتم تو اشتباه ميکني حتما سرازيري پارک کردي
خودش يواش يواش رفته به درختي گير کرده و از اين زرهاي مفت که
با او به کنار خيابان بغل رسيدم و اگرچه سرازيري خوبي داشت ولي
ابدا نشاني از اين ماشين نبود که نبود و ما با چشمان حيران که بابا
آخه اين يعني چي ؟؟؟؟
يارو دزده خواسته با صاحب اين تيکه جانک شوخي کنه ؟
و به بالا برگشته و يکساعتي خنديديم و سپس او به من گفت بيا
بريم اداره پليس من تو ماشين تو ميمونم و تو برو و بگوي ماشين
دوستم اين طوري شده
که من آبروم نره که صاحب اين ماشين بودم تو هم دروغ نگفته باشي
قبول کردم و به اداره پليس رفتم و با خجلت ماجرا را گفتم :
به جان مامانم مردک پشت دفتر دستک رويش را به باقي کرد و همه
باهم زدند زير خنده و يارو گفت :
- اين ماشين پنجاه سال پيش قرار بوده به جانک يارد برود ما فول فورس
دنبالش ميگشتيم و امروز در آن خيابان يافتيم و بلافاصله روانه قبرستان
کرديمش
اين دوست شما اگه برايش صرف ميکند بيايد تا جريمه اش را بدهيم
ولي او هم هزار دلار به صندوق اين عمليات ما بدهکار است و بايد
بپردازد !!!!!
خوب ناتالي براي اين پيس اف شيت فقط سيصد دلار داده بود و زير
بار اون هفتصد تاي ديگه نرفت بسکه باهوش بود !!!
خيلي از کارهاش مثل اين دام بلوندها که ميگن بود براتون قبلا گفتم
يه دفه پليس جلوش رو ميگيره و عوض گواهينامه نو گواهينامه کهنه
را ميده
پليس ميگه اين که اعتبارش تموم شده نرفتي دنبالش
پاسخ ميده
چرا رفتم و گرفتم
پليس با تعجب ميگه
- پسر چرا اونو نميدي ؟؟؟؟؟
با خنده ميگه :
- آخه عکسش خيلي زشت افتاده !!!!!!!!!!!!!!
در حالي که صورت چون ماهش در برابر پليس قرار داشته !!!!! خوب اين
اگه دام بلوند نيست پس نانا زولاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نانا
No comments:
Post a Comment