Friday, September 15, 2006



حرف آخر



نه فريدونم من ٬
نه ولاديميرم که
گلوله ئي نهاد نقطه وار
به پايان جمله ئي که مقطع تاريخش بود
نه باز مي گردم من
نه مي ميرم

زيرا من که ا.صبحم
و ديري نيست تا اجنبي خويشتنم را به
خاک افکنده ام به سان بلوط تناوري
که از چهار راهي يک کوير ٬

و ديري نيست تا اجنبي خويشتنم را به
خاک افکنده ام بسان همه خويشتني
که بر خاک افکند ولاديمير
وسط ميز قمار شما قوادان مجله ئي
منظومه هاي مطنطن
تکخال قلب شعرم را فرو مي کوبم من .

چرا که شما
مسخره کنندگان ابله نيما
و شما کشندگان انواع ولاديمير
اين بار به مصاف شاعري چموش آمده ايد
که بر راه ديوان هاي گرد گرفته
شلنگ مي اندازد .

و آن که مرگي فراموش
يک بار
بسان قندي به دلش آب شده است
از شما مي پرسم ٬ پا اندازان
محترم اشعار هرجائي
اگر به جاي همه ماده تاريخ ها ٬
اردنگي به پوزه تان بياويزيد
با وي چه توانيد کرد ؟

مادرم بسان آهنگي قديمي
فراموش شد
و من در لفاف قطعنامه ميتينگ بزرگ متولد شدم
تا با مردم اعماق بجوشم و با وصله هاي زمانم پيوند يابم

تا بسان سوزني فرو روم و بر آيم
و لحاف پاره آسمان هاي نا متحد را به يکديگر وصله زنم

تا مردم چشم تاريخ بر کلمه همه ديوان ها حک کنم
مردمي که من دوست مي دارم
سهمناک تر از بيشترين عشقي که هرگز داشته ام

اما اگر شما دوست ميداريد که
شاعران
قي کنند پيش پاي تان
آنچه که خورده ايد در طول ساليان ٬
چه کند صبح که شعرش
احساس هاي بزرگ فردائيست که کنون نطفه هاي وسواس است ؟

چه کند صبح اگر فردا
همزاد سايه در سايه پيروزي ست ؟

چه کند صبح اگر ديروز
گوري ست که از آن نمي رويد ز هر بوته ئي جز ندامت
با هسته تلخ تجربه ئي در ميوه سياهش ؟
چه کند صبح که گر آينده قرار بود به گذشته باخته باشد
دکتر حميدي شاعر مي بايست به ناچار اکنون
در آب هاي دور دست قرون
جانوري تک ياخته باشد !

و من که ا .صبحم
به خاطر قافيه : با احترامي مبهم
به شما اخطار مي کنم ( مرده هاي هزار قبرستاني !)
که تلاش تان پايدار نيست
زيرا ميان من و مردمي که بسان عاصيان يکديگر را در آغوش مي فشريم
ديوار پيراهني حتي
در کار نيست

برتر از همه دستمال هاي دواوين شعر شما
که من به سوي دختران بيمار عشق هاي کثيفم افکنده ام

برتر از همه نردبان هاي دراز اشعار قالبي
که دست مالي شده پاهاي گذشته من بوده اند

برتر از قرو لند همه استادان عينکي
پيوستگان فسيل خانه قصيده ها و رباعي ها
وابستگان انجمن هاي مفاعلن فعلاتن ها
دربانان روسبيخانه مجلاتي که من به سر درشان تف کرده ام
فرياد اين نوزاد زنا زاده شعر مصلوبتان خواهد کرد

ـ پا اندازان جنده هاي شعرهاي پير !
طرف همه شما منم
من - نه يک جنده باز متفنن -

و من
نه باز مي گردم نه مي ميرم
وداع کنيد با نام بي نامي تان
چرا که من نه فريدونم
نه ولاديميرم !‌

شاملو

No comments: