زنبورها و عقاب !!!!!
واه واه واه ....که چه همه آدم صادق درست حسابي
کم و نايابه که وقتي يکي پيدا شه
هر شارلاتان و مادرجنده و تفاله و لجن و حقه باز بيشرفي
هي خودشو فوري و فوتي ميندازه وسط و ميگه منم سر
دسته شارلاتها و خودشو تو چشم و چال من ميکنه !!!!!!
بابا جان درسته که من يکتا و بي مانند هستم ولي خوب
قربونتون برم بالاخره من يکي هستم و شما هزاران !!!!!
اينم يه کمي روش حساب کنيد آخه بي معرفتها !!!!!!
درسته که همه شما زنبورهاي گهي بوديد که در اين وبلاگستان
از هر طرف که ميخواستيد به طرف ديگه ميرفتيد و جو ارعاب
رژيم مادرجندگان اسلامي را اينجا هم پياده کرده بوديد و هرکس
را که حرفي جز شما توده ايهاي اصلاح طلب که باعث بدبختي
يک ملت هستيد و هر دانه کودک خياباني نفرينش به زندگي
مستقيم يقه شما را خواهد گرفت ....بوديد
ولي ناگهان يک ماده عقاب پير به اسم نانا به ميانتان آمد و از
هر راهي رفتيد نتوانستيد او را بگزيد و او چونان پرنده اي
قوي با چشمان تيزبين خود چپ و راست با باد گوزش يکي يکي
سر دمدارن به اصطلاح خيلي ((کله )) شما را به در و ديوار
کوبيد !!!!
ولي اين باز هم دليل هزارتائي سر اين عقاب پير عاقل يکتاي
بي همتا ريختن نيست به شرفم سوگند
اين از عدالت بسيار بسيار دور است مگه نه ؟
روزي برايتان راجع به پاگنده نوشتم که بر روي لب او سه نوع
سبيل روئيده يادتان هست
دست چپي استالين = زيستن مثلني
مياني از اينا که آبشخور را کوتاه ميکنند تا چيزي نجس نشود= باباي عرفان مثلني
دست راستي مموشي = مهدي شيفت مثلني
خوب حتي مدتها قبل از اين ماجراي آخر متوهم جلوه دادن من
و ديوانه جلوه دادن من بود که من به اين نتيجه رسيده بودم به
ولاي علي مادرجنده عقده اي قد کوتاه خون ريز !!!!مگه نه ؟
مطلقا اشتباه نکرده بودم دفاتر مرکزي همگي شما در قلب وزرات
اطلاعات سعيد مرتضوي قرار دارد
به شکل بدون ليمتي همه چيز در اختيار شمايان است منظورم
راجع به وبلاگستان است و بس
گروه فني خارج از کشور شما به سردستگي حسين درخشان
در کانادا قرار دارد
او نيازي به کار کردن ندارد او به سفر ميرود از کانادا به لندن و
تل آويو و امستردام ( براي ملاقات با مهشيد ) و پاريس و بگير
و برو ميرود و کارهاي فني اين همه سايت را که شما راه اندازي
کرده ايد انجام ميدهد
کارتان خوردن جوانان بخصوص دختران ساده است همين زيستن
از دختري جوان به نام آسمان آبي که در بوستون درس پزشگي
ميخواند تا ناناي شما عاشق شد يعني تظاهر به عاشق شدن
کرد آسمان آبي را من ميشناسم باقي را نه براي همين نامش
را آوردم
اکثر کساني که در پيامگير زيستن هنگامي که من متوجه وجود
او در اينجا شدم کامنت ميگذاشتند و او با آنان لاس خشگه هاي
توده اي ئي ميزد دختران جوان ساده بودند
اين از مردانشان مثلني !!!!!!!!!!!!!!!
و اما از زنانشان
اينان همين مهناز و سوفيا و امثالهم بودند که با راهنمائي
نمامه هاي کهنه کاري چون مهشيد و هاله مشغول فعاليت و
کشيدن مثلث گهي خود به رخ جوانان سعي در انداختن آنان در
دام اين گروه ميکردند
براي مدرک سخنانم همين بس که مهدي شيفت براي کشاندن
من به ايران عکسي از کافه اي به نام کافه فرانسوي در خيابان
وصال شيرازي در وبلاگش نهاد و از من با اشاره و کنايه خواست
که در آن روزي را با او قرار بگذارم براي ديدار اگر به ايران رفتم !!!
واه واه واه ...خدا به دور بچه ها که مرا در دستان حسين درخشان
مثلني در وزارت اطلاعات شما فقط مجسم کنيد که چه ها با من
يعني ناناي شما نميکردند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه اينکه من آدم مهمي باشم ولي من يگانه هستم و اگر گير
اينان مي افتادم که مثلني مرا (( توبه )) دهند و وادار به همکاري
با خودشان کنند با اين قدرت استدلال چه ها که نميتوانستم
برايشان بکنم مگر نه ؟
ولي من از روز نخست گفته بودم من ناناي با مردم ايران هستم
من ناناي اميل زولا که يک جنده به تمام معني جسمي و روحي
بود نيستم قربانتان گردم
من ناناي صاحب کافه در کارتيه لاتن هستم زمان کمون پاريس
مادرجنده ها
شما مرا با ناناي اميل زولا حسابي عوضي اشتباهي غلطي
گرفتيد بابا چه همه خر هستيد !!!!!
از روز نخست هر يک از شما جلو آمد که مثلني مرا شکست
دهد جز بي آبروئي برايش چيزي باقي نماند
يعني نانا را مثلني شما خواستيد گه به رويش بريزيد او چونان
اندي دوفرين فيلم شاشنگ باهاتان شنا کرد در گه ولي از آن
طرف خودش تميز و مرتب و خندان بيرون امد و زير باران که
نعمتي است ايستاد و خنديد
و به يک يک شما بدينسان ريدمان ابدي زد
از اميد ميلاني مهشيد هاله پاگنده باباي عرفان ميرزا پيکوفسکي
زيستن مهناز سوفيا و بگير و برو
اگر تک تک شما با خريدن گهي ابدي به هيکل هاتان به اين جنگ
آمديد اين ابدا معنائي جز عنصر وزارت اطلاعت بودن ندارد
زيرا براي يک اطلاعاتي شرف و انسان بودن مطرح نيست که آبرو
مطرح باشد او موجوديست که کاري بي شرفانه براي مقرري خود
ميکند
و در اين رده از امثال شما در اينجا هستند ٬٬ تا کساني که به خانه
فروهرها ميروند و با ملايمت زيستني و عقل پاگنده اي و تکنيک
حسين درخشاني سر هر دو فروهر را با چاقو از بدن جدا کرده و
ضربه هاي هنري چاقو به بدن اين دو زدند والسلام
براي من اينجا وجود شمايان ابدا ابدا ابدا غير منتظره نبود و نيست
با شمايان در افتادم به عشق و عاشقي شما پاسخ زير لب مثبت
دادم
ميانتان آمدم و از هيچ يک از شما نترسيدم و از آن مهمتر کشفتان
کردم ....البته تمامي وبلاگ نويسان شريف و مردمي اين وبلاگستان
قبلا شما را ميشناختند ولي نيگا نيگا تون ميکردند و هنوز ميکنند
يعني کشف شما هنر من نبوده
ولي ريدمان بهتان زدن هنر من بوده پريود
از مسعود بهنود تا تک تک شما را ريده ام و رفته ام
خوب حالا اينجا رسيده ام
ولي براي کمي تفريح براي دوستانم ميخواهم سخني اينجا با الپر
ماع الشعيري بزنم
الپر تو در شخصيتي که از خود ارائه داده اي همواره اعتقادت را به
خدا اعلام کرده اي مگر نه ؟
مذهب اسلام به شما ميگويد دروغ نگوئيد مگر نه ؟
من يک ضد خداي به مذهب شاش زن هستم و هرگز دروغ نگفته ام
من به خداي تو ميشاشم و مذهب اسلام تو ميرينم
ولي به اون پند پيغمبر تو محمد عمل ميکنم يعني دروغ نميگويم
تو که به تمامي اين حرفهائي که من به آن ميشاشم يعني اعتقادات
تو ......تو جلو بيا و براي ثبوت اين که تو به خدا و محمدي که اين
همه حرفشان را ميزني !!!!!! اعتقاد (( واقعي)) داري حقيقت را
بگوي تا باور کنم که تو حقيقتا يک مسلمان شريف هستي زيرا تو
اينان را خوب ميشناسي مگر نه ؟
حتي لازم نيست علني باشد يک ايميل برايم بفرست به شرفم
سوگند بلافاصله پس از خواندن ديليتش ميکنم و احدي هم نخواهد
ديد و از آن استفاده اي غير فقط خواندن خودم نخواهم کرد
ولي در برابر کلاهم را برايت برخواهم داشت و يکي از دوستان من
خواهي بود زيرا به عقيده و عملت که (( يکسان )) است اعتقاد
پيدا کرده و باورت ميکنم والسلام
دوستان آزمون هاي بزرگ زندگي از کارهاي بسيار پيش پا افتاده
شروع ميشود
براي طلوع و برخاستن در زندگي از همان کوچکي انسان کارهاي
پيش پا افتاده ولي انساني ميکند مانند کمک به زني پير که بار
زيادي را مشغول حمل به خانه است مانند کمک به کودکي که
قادر نيست از لابلاي ماشين ها به طرف ديگر خيابان برود و قس
عليهذا
ميدانيد تصميم گرفتم که به کار خودم که اخبار است ادامه داده
و تمامي اين رجاله ها را در انتظاري مرگبار از رعد و برق خودم
بگذارم
ممکن است زين پس چند روز راجع به اينان ننويسم و همچين که
خيالشان راحت شد ناگهاني از بالاي سر هريک خواستم ريده و
بمالم و کر کر کر کر بخندم از شوک حاصله برايشان والسلام
اين هم از ماجراي آخر که اگرچه
مرا در گه فرو بردند
ولي نميدانم چرا فکر ميکنم که باز هم من برنده ام
شما چه فکر مي کنيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نانا
No comments:
Post a Comment