Thursday, February 15, 2007


شاملو


زهر رنج از ناتواني هاي
معصومانه تان در دل ٬
همچو بوتيمار
بر لب درياچه شب
مي خورم اندوه

آنچنان چون کاج پيري پر غبارم من٬
که گوئي دير گاهي رفته کز ابري
نم نمي باران نباريده ست

مي کشم
بي نقشه
در غمخانه خود پاي ...
مي کشم
بي وقفه
بر پيشاني خود دست ...

No comments: