
شاملو
زهر رنج از ناتواني هاي
معصومانه تان در دل ٬
همچو بوتيمار
بر لب درياچه شب
مي خورم اندوه
آنچنان چون کاج پيري پر غبارم من٬
که گوئي دير گاهي رفته کز ابري
نم نمي باران نباريده ست
مي کشم
بي نقشه
در غمخانه خود پاي ...
مي کشم
بي وقفه
بر پيشاني خود دست ...
No comments:
Post a Comment