مادام امـــا
سالها پيش در خيابان نادري تهران توي يک کوچه
زن ارمني فالگيري زندگي ميکرد که خيلي معروف
بود اسمش اما بود
اين مادام اما انچنان معروف بود که کلي ادم سرشناس
مشتريش بودند .
يه دوستي داشتم که ان روزها سخت عاشق يه پسري
شده بود و يک چشمش اشگ و يک چشمش خون بود
يه روز با اصرار به من گفت بايد بيائي بريم پيش اين
مادام اما تا فال منو بگيره
اگرچه من تا خرخره مخالف اين مامبو جامبو ها بودم
به خاطر وضع رواني دوستم قبول کردم که باهاش برم
خاطرم هست مثل دکتر ها يه اطاق انتظار داشت که
گوشه اي بساط قهوه ترک و قهوه فراهم بود و نظر
به اينکه سرش خيلي شلوغ بود مشتري ها بايد
خودشون قهوه شون رو درست ميکردند و
چون اين دکتر مادام اماي فالگير وقت نداشت !!!!!
بهر حال اين دوست ما قهوه را درست کرد و رفتيم
تو اطاق خنده دار بود که مادام اما خيلي هم بد اخلاق
بود به ما گفت هردوتون فال ميخواهيد من گفتم من نه
با پرخاش گفت پس تو چرا اومدي تو اطاق !!!!
گفتم اطاق معاينه که نيست دلم ميخواد ببينم چي
ميگي
بهر حال بعد از گفتن کلي مامبو جامبو به اين دوست
خر ما در اخر کار دست اونو گرفت و با دقت به خطوط
کف دست او خيره شد و با لهجه ارمني گفت :
خيلي بدبختي اما......زود ميميري !!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment