صيغه کردن !!!!!!!
بسيار خوب دوستان عزيزم هوس کردم براتون يه خاطره با آب و تاب
بنويسم .
زماني که دانشجو بودم تو پاريس يه ساختمون درب و داغون بود که
مثلا همه طبقه ها تک اطاق تک اطاق بود و يک عدد توالت و حمام
در ته راهروئي بود که همه ساکنان اطاق ها استفاده کنند .
و در اين ساختمان همه دانشجوهاي دست به دهان بودند و خيلي
هم ايراني بود بينشان و دو تائي حزب الهي به سبک همين رژيم
هم که از ريش و دگمه بالاي يقه پيراهن و انگشتر عقيق به آساني
ميتواني بشناسي بودند .
بايد اين نکته را اشاره کنم که آن زمان در پاريس من زياد حزب الهي به
خاطر نمياورم يادمه معروف ترين حزب الهي ها
همين بني صدر که رئيس جمهور منتخب فراري ايران !!!! است بود.
و ما بعضي وقتها به نيمچه سخنراني هاش ميرفتيم و با سئوالات
منطقيخود گاهي گيجش ميکرديم .
به هر حال برگردم سر ماجرا يک روز بسيار بسيار گرم پاريس که مطابق
ذهن تخمي مردم هر کشوري جابجائي تاريخي بسياري داره !!!!!!!اون
روز هم همه جا اعلام شد که اين گرمائيست که در صد و پنجاه سال
گذشته نبوده و همه فرانسوي ها پنيک کرده و کلي آدم کنار سن خميه
خرگاه زده که اگر گرما از حد گذشت با کله به داخل لجن هزاران ساله و
تعفن تمامي کثافاتي که در سن ريخته ميشود شيرجه روند !!!!!!
من هم با عده اي از دوستان در چنين روزي کنار پياده روي کافه زير اين
ساختمان نشسته و آبجو ميخورديم و هرچه که به عصر نزديک تر ميشد
هوا هم گرمتر ميشد که من ناگهان به حوضچه کوچکي که در وسط ميدان
بود رفته و با لباس کتاني خود و پابرهنه به آب زدم و زير فواره هائي که به
اين حوض ميريخت ايستادم و کلي خنک شدم !!!!! بچه هاي ديگر هم
دختر و پسر از من تبعيت کرده همه به آب زده و روي چمن هاي جلوي
حوضچه دراز کشيده و هر هنگام که احساس خشگي و گرما ميکرديم
دو باره زير فواره ها رفته سراپا خيس ميشديم و برميگشتيم و روي
چمن ها به خواب رفته يا رويا ميديديم !!!!!!!!
نزديکي هاي غروب که شد ناگهان من يکي از اين دو حزب الهي را ديدم
که بادختري فرانسوي به سوي ساختمان ميرفت و هنگامي که متوجه
من شد روي خود را برگرداند !!!!!
به هر حال ما چون بي گناهان و کودکان به فواره بازي خود ادامه داديم
تا زماني که با صداي وحشتناک جيغ دختري به در ساختمان نگاه کرده
و من ديدم همان دختر فرانسوي که با اين حزب الهي بود است که
لخت مادر زاد در حالي که در يک دست لباسهايش و در دست ديگر
کفش و کيفش را حمل ميکند فرياد زنان ميدود !!!!!!!!
پا برهنه با دو خود را به او رسانده و بغلش کردم و نوازشش کردم و
گفتم نترس در امان هستي من ترا از هر خطري محفوظ ميکنم با
دلداري او را به کناري کشيدم و کمک کردم لباسهايش را بپوشد و
او را با دوستان خود به کافه اي برديم و برايش آبجوئي سفارش داديم
و پرسيدم چه شد ؟
گفت :
- با اين پسر که ازخاور ميانه است دوست شدم به من گفت به خانه
من برويم .
قبول کردم در خانه پس از صرف ليواني چاي به من گفت ميخواهم با
تو سکس داشته باشم من هم قبول کردم و شروع کردم به لباسهاي
خود را کندن و به مجرد اين کار او چشمهايش رابست و در حال خواندن
اورادي جادوگري شروع به طرف من آمدن کرد که من فهميدم با يک
سريال کيلر!!!! روبرو هستم وسائلم را جمع کرده زدم به چاک !!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment