Tuesday, October 25, 2005

بيابان هاي ونک !!!!!!


مجله معروف لافم دو ديزي ... در شماره آخر خود مصاحبه اي اساسي
با يکي از ماموران جمهوري اسلامي ايران به نام مهشيد راستي که در
سوئد مشغول فعاليت هاي جنسي - اجتماعي است کرده که در زير به
نظر شما ميرسد !!!!!!!!!!!!!!

نماينده مخصوص مجله لافم دو ديزي که قبلا نامش شمسي خانم بود
و از زماني که به سوئد رفته و مشغول کار شده نام خود را به انگليسي
ترجمه کرده و به همه سپرده که او را ساني صدا کنند !!!! چنين نوشته :

در آپارتمامي مملو از مجله هاي قديمي زن روز و کتابهاي اسرار مگو و
دانيل استيل و خاطرات مادام هايدي فلاي و مادام کلود در هر گوشه اي
پخش و پلا بود با مهشيد راستي به گفتگو نشسته و از او خواستم که
کل ماجراي زندگي خود را براي ما تعريف کند

او گفت :
- در هفده سالگي در کوچه بن بستي زندگي ميکردم که در آن قصابي به
نام اسداله زندگي ميکرد که اين قصاب هفت زن قد و نيم قد را در خانه
نگه داري ميکرد و هر هفت نفر زن او بودند !!!! هر غروب هنگامي که اين
اسداله خان با پيش بندي خوني و ساطوري که از آن خون ميچکيد !!!! به
خانه بر ميگشت از سر کوچه با فريادي چون فرياد فرمان برادر قيصر !!!!!
آمدن خود را خبر ميداد و اين هفت زن هريک با وسيله اي از قبيل شربت و
منقل اسپند و دايره و دنبک به استقبال او رفته و او را از سر کوچه مالان
و بوسان و گاز گيران به حياط خانه آورده لخت کرده و در داخل حوض وسط
حياط انداخته و سپس شستشويش داده و برايش سفره اي که در آن
هفت گونه غذاي مختلف چيده شده بود مي انداختند !!!!!!!من با حسرت
تمامي اين ماجرا را با چشمان تراخمي خود نگاه ميکردم !!!!!!

يکي دو سالي بود که من سخت عاشق اين اسداله خان شده بودم ولي او
به من محلي نميگذاشت تا روزي که براي خريد مقداري سر دست !!!! به
مغازه او رفته و در آنجا به محض خلوت شدن به اسداله قصاب اظهار عشق
کردم که با مهرباني قصاب گونه !!!!! در حالي که سبيل هايش را تاب ميداد
به چشمهاي تراخمي من نگاهي کرد و گفت :
- آبجي مهشيد بايد خيلي ما رو ببخشي !!!!!! راستش با اين که بدم نمياد
زن هشتمي هم بگيرم و تعداد شماها را حتي به ده برسونم ولي
برادرانه -قصابانه
بهت بگم متاسفم راستش خدائي بهت بگم دهنت بد جوري بوي گند تعفن
ميده و اگه تو بياي تو خونه من هر هفت زن من از من طلاق گرفته و منو ول
خواهند کرد !!!!!!!!!!!!!! ببخشيد ولي خدا روزي تو رو از قصابها يه جاي ديگه
حواله کنه آبجي !!!!!

اين شکست عشقي ضربه اي سختي به من زد و چند سال بعد که انقلاب
شد و هم چيز تغيير کرد اگرچه من ديگر رسما وارد کارهاي جنسي - اجتماعي
شده بودم ولي ياد اسداله از خاطرم نميرفت !!!!!!!

روزي نزديکي هاي ميدان شهياد سابق پسر جواني با قيافه اي بسيار ابلهانه
ماشينش را نگه داشت و از من قيمت پرسيد که با گفتن مبلغ ناگهان فريادي
همراه با اخ و تفي شديد از دهانش بيرون پريده و به صورت من خورد و اين
اخ و تف باعث پيوندي شد که هنوز که هنوز است بين او و من برقرار است .
خانم شمسي سابق و ساني فعلي سر شما را درد نياورم چون با بوي دهانم
به حد کافي شما را آزار ميدهم!!!!!!!!

اين پسر که اميد ميلاني
نام داشت مرا به بيابان هاي ونک برد و هنگامي که اخ و تف هاي خود را از بالا
وپائين به تمامي هيکل من پاشيد و در اين ملاقات اخ تف باران !!!!! اين اميد
ميلاني ناخواسته با من کاري کرد که هميشه از او قدردان خواهم بود !!!!!!
اين پسر اخ تفي به دليل عجله براي رفتن سر قراري در کافه شوکا !!!!!!!!!!
مرا کنار جائي پياده کرد که بعد تر فهميدم محوطه زندان اوين است و هنگامي
که در تاريکي از پنجره اي به داخل نگاه کردم ناگهان در کمال ناباوري عشق
ساليان گذشته خود اسداله خان قصاب را که اينک تبديل به اسداله لاجوردي
شده بود و رئيس اوين بود و با ياد و خاطره زماني که قصاب بوده چپ و راست
جوانان مبارز را در اوين با گلوله قصابي ميکرد ديدم
برقي در چشمان تراخمي !!! من درخشيد و از پنجره نيمه باز گفتم :
- ها ..هو ..ميدوني من کيم ؟
که بدون بلند کردن سر از روي بشقاب غذايش گفت :
- مهشيد اين توئي ؟ اين بوي گند تنها از دهان تو مياد و اگه هر کي يکبار
استنشاقش کرده باشه محال و ممکنه که يادش بره !!!!!!!!!!

به هر حال خانم ساني !!!!! کار من از همان روز ساخته شد از آنجائي که
اين اسداله خان لاجوردي دچار نوع بسيار شديدي از اختلال رواني بود بالکل
از مردي و مردانگي افتاده بود ( اين مرد رشيدي که هفت زن داشته ها ...)
و تنها مانند باقي کساني چون خود با کشتن مردم بيگناه و مبارز به ارگاسم
ميرسيد و خلاص !!!! آب پاکي را روي دست من ريخت و گفت :
مهشيد دهان بوگندو ....خيلي دلم برات ميسوزه ولي کاري نميتونم برات
انجام بدم !!!!! متاسفم .....ولي يک اسداله لاجوردي جوان هست نامش
سعيد مرتضوي ميباشه و داره
با توي دست و پاي آخوندا چرخيدن مدارج ترقي رو طي ميکنه !!!!!! و من
خيال دارم او را جانشين خود کنم و به همين دليل تو را استخدام کرده و به
عنوان خجالت ريز آدمکش هاي روکي !!!!!! به تو حقو ق و مزاياي ويژه ميدهم
و حتي امکان فرستادن تو به سوئد در آينده وجود دارد !!!!!!!

و اين گونه بود که من به پست مهم !!! کنوني خود رسيدم
خانم ساني باور کن کار بسيار سختي براي من بوده اگر شما بدانيد که من خجالت
چه اندازه مرد را ريخته ام سرت سوت ميکشد !!!!!!!!!
فقط يک قلم براي دادن آمار براي مجله لافم دو ديزي عزيز!!!بگويم که در دادستاني
انقلاب کنوني حتي يک مامور اطلاعاتي نيست که از دست من در رفته باشد
و من خجالتش را نريخته باشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا

No comments: