نيما يوشيج
* ماخ اولا * پيکره رود بلند
مي رود نامعلوم
مي خروشد هر دم
مي جهاند تن ٬ از سنگ به سنگ ٬
چون فراري شده اي
( که نمي جويد راه هموار)
مي تند سوي نشيب
مي شتابد به فراز
مي رود بي سامان ٬
با شب تيره ٬ چو ديوانه که با ديوانه
رفته ديري است به راهي کاو راست ٬
بسته با جوي فراوان پيوند
نيست - ديري ست - بر او کس نگران
و اوست در کار سراييدن گنگ
و اوفتاده است ز چشم دگران
بر سر دامن اين ويرانه
با سراييدن گنگ آبش
ز آشنائي * ماخ اولا* راست پيام
وز ره مقصد معلومش حرف است .
مي رود ليکن او
به هر آن ره که بر آن مي گذرد
همچو بيگانه که بر بيگانه
مي رود نامعلوم
مي خروشد هر دم
تا کجاش آبشخور
همچو بيرون شدگان .
No comments:
Post a Comment