کبابيه !!!!!
دوسال پيش که آمده بودم ايران به بچه هاي دور و بر خود گفتم که
آمده ام مادرم را ببينم و ميخواهم تمامي وقتم را با او باشم و زياد
روي من حساب معاشرتي !!! نکنيد بهمين دليل يکي دو سه تا
ميهماني بزرگ رفتم و همه را ديده ولي باقي وقتم را که با مادرم
نگذارندم!! اگر چه قصدش را داشتم ولي ناخود آگاه !!!!!!! هر روز
پاميشدم و مانتو و روسري نفرت انگيز !!!! را سرم ميکردم و با
کفشهاي تخت و راحت مي رفتم تو خيابونها کاملا بي هدف !!!!!
براي مردم بيني !!!!!!!!!کلي کيف کردم نميدونيد چه اندازه کيف
کردم و چه چيزهاي جالبي ضبط کردم .
يه روزي که داشتم تو يه پياده روئي ميرفتم ديدم جلوي در يک کباب
کوبيده اي !!!!!!! يه مرد مسن لاغر از اينائي که بهشون مياد که
کارمند بازنشسته ثبت و احوال باشن ها !!!! از اينائي که يه سبيل
هيتلري پشت لباشون دارن هان !!! ريش هم ندارن ها !!!! و اغلب
شديد بوي سيگار ميدن ها !!!!!!!!!!نشسته بود و به يک باغچه
کوچولوي جلوي کبابي نگاه ميکرد اخم هم کرده بود !!!!!
ناگهان يه بچه و مادر ايرانيش که کاملا از سر و وضعشون معلوم بود که
خارج از ايران زندگي ميکنند و پسر کوچک بلند بلند با مادرش انگليسي
حرف ميزد از کنار اين مرد سيبيل هيتلري !!! رد ميشدند که پسرک
با پايش يه لگدي به يه بوته توي باغچه زد و رفتند .
ناگهان اين مرد سبيل هيتلري رو به من که با لبخند نگاهش ميکردم کرد
و گفت - مثنلي خارجکي هم هست و اين همه بي تربيته !!!!!
درست منو ياد اين پيتزا فروش هاي خيابان چهل و دوم نيويورک انداخت
که ديگر هيچ پديده غريبي مطلقا هيچ پديده غريبي را ديدن- آنان را
به هيچ تعجبي وادار نميکنه !!!!!!!!!!!!!!!!نانا
No comments:
Post a Comment