نور کشنده !!!!!
بسيار خوب هوس کردم ماجرائي از اون اوائل انقلاب براتون
تعريف کنم چون مدتهاست خاطره اي نگفتم و الان وقتشه
درست سر خيابان جماران که از خيابان نياوران منشعب ميشد
باغ بزرگي بود که متعلق به دکتر متين دفتري بود و او هم که
همانطور که ميدانيد همراه با کلي آدم ديگر از جمله هزارخاني
و بني و صدر و مجاهدين به پاريس رفته و تشکيل شوراي
مقاومت ملي داده بودند و سخت سرگرم کار در خارج از ايران
در اين باغ دو ساختمان بود با فاصله از هم که يکي را به يکي
از دوستان من که زني ايتاليائي به نام آنا داشت و دختري
هفت هشت ساله اجاره داده بودند
و آن يکي خانه کوچکتر را هم يکي از اين کمونيست هاي دو
آتشه به نام کريم قصيم که دکتر جراح بود و کلي سياسي
مجردي اجاره کرده بود
ولي همواره در اين خانه اصلي کلي از بچه هاي خارج از کشور
جمع بودند و اون کريم قصيم هم آنجا ولو بود
به هر حال اکنون نميدانم کي کجا است و چه ميکند ؟ تنها خبر
دارم که اين دکتر قصيم يکي از پا قرص ترين کمونيست هاي
ايران بود که هنوز که هنوز است با شوراي مقاومت ملي است
و در آلمان زندگي ميکند .
پسري بود از بچه هاي ايتاليا که براي خودش مخي بود و من يکي
همواره با دقت و افسون به سخنانش گوش کرده و عميقا توجه
ميکردم
روزهاي طولاني چه در خانه خود و چه در جاهاي ديگر پاي سخنانش
مينشستم و کلي لذت ميبردم و کلي چيز ياد ميگرفتم
تنها ضعفي که اين بابا داشت ترسو بودن بود
من هيچ شجاع السطنه اي مانند اين مرد نميشناختم از آنهائي بود
که اگه تو شکمش يکي پخ ميکرد نزديک بود سکته کند
به هر حال شبي که همه در خانه آنا جمع بوديم و بسيار شلوغ و پلوغ
بود و هياهو و سر و صدا من که از دود سيگار و سر صدا حالت خفگي
بهم دست داده بود کت خود را پوشيده و تصميم گرفتم براي قدم زدني
به خيابان نياوران بروم
اين پسر از من پرسيد :
- کجا ميروي ؟
گفتم :
- دارم ميرم يه کمي قدم بزنم
گفت :
- من هم با تو ميايم
گفتم
-بفرما
با هم از خانه خارج شده و در خيابان نياوران به طرف تجريش راه افتاديم
مدتي که رفتيم به پلي که برروي فکر کنم رودخانه خشگي بود رسيديم
و در اطراف پل تمامي فضا مانند مزرعه بلالي بود که به شکل خود رو
رشد کرده بود
من ناگهان هوس کردم که به ميان اين چه ميدانم علف زار يا يونجه زار
و چه ميدانم چي زار بروم
و راهم را کج کردم به طرف تاريکي که اين پسر با ترس و لرز به من گفت
- کجا ميري ؟
گفتم :
- بيا بريم از اين راه ببينيم به کجا ميرسه .
بسيار محتاطانه به همراه من راه افتاد و من کاملا ترس و دلهره
او را حس ميکردم
حدود ده دقيقه اي توي اين چي چي زار رفته بوديم که ناگهان صداي
بلند شخصي فرياد زد و گفت :
- ايست
و همراه آن نور دو چراغ قوه قوي به صورت ما دو افتاد !!!!!
و از روبرو صاحبان اين دو چراغ قوه که دو مامور کميته بودند به طرف ما
آمدند و يکي با خشونت پرسيد :
- اينجا چه ميکنيد ؟
من به چهره دوستم نگاه کردم و با کمال تعجب ديدم او تته پپه اي
کرد و ناگهان غش کرد و به زمين افتاد و بيهوش شد !!!!!!
کميته چي ها به من گفتند
- اين چيش شد ؟
من با خنده گفتم :
- فکر کنم غش کرد
گفتند
- چرا ؟
گفتم از بس که ترسوست !!!!!
باور نميکنيد قيافه اين دو جوان کميته چي را و خنده هاي بلندشان را
پس از گفته هاي من !!!
بالاخره بهشان گفتم
- آقايان من و اين آقا ميهمان منزلي در سر خيابان جماران هستيم و به
دليل دود سيگار تصميم به پياده روي گرفتيم و الان در خدمت شما
هستيم
يکي از قم قمه اي کمي آب به صورت اين پسر زد و سر و کله او را
حسابي خيس کرد تا چشمانش را گشود و با تکيه به من با بي حالي
ناشي از غش به باغ برگشتيم !!!!!
هنگامي که وارد شديم از سر و روي خيس او و گل آلود بودن لباسهايش
همه جلو دويدند و گفتند :
- چي شد ؟
من با کمال خونسردي گفتم :
- والله نزديک بود فردا تو روزنامه بخونيد که جواني به ضرب نور چراغ قوه
دو کميته چي حوالي نياوران کشته شد !!!!!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment