Sunday, September 03, 2006


نيما


ليک افسوس ! آن دلاويز
در کنار شمع خندان شبستانش
بود چون من در درون داستان شوق خود غمگين .
گر سفر افتاده باشد سوي آن شهر دلارايت
باشد اين را يافته باشي .

آن گروه ٬ از بيم گرگان ٬ آتش خود را نمي دارند خاموش
ليک آن دم که به پيش آتش خودشان
مي کنند از رفته ي روزان شيرينشان حکايتها
نيست حسرتهاي از هم زاده ٬ ايشان را فراموش
آن گروه اندر جوار اين بيابان خطرناک
چشم در راهند زنده کارواني را

No comments: