Thursday, July 26, 2007




برای تنها دوستی که بین شما دارم و از سخن
گفتن با من نمیترسد .......نانا



گرگ



گفت دانایی که : گرگی خیره سر ٬
هست پنهان در نهاد هر بشر !

لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب ٬ مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست درچنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته میشود انسان پاک

و آن که از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید ٬ گرگ هست !

و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان درد مند
گرگ ها فرمانروائي می کنند

و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب ؟ ......... فریدون مشیری

No comments: