مولانا
اي عاشقان اي عاشقان پيمانه را گم گرده ام
زان مي که در پيمان ها اندر نگنجد خورده ام
اي پادشاه صادقان چون من منافق ديده اي
با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام
با منکران دي صفت همچون خزان افسرده ام
مستم ولي از روي او غرقم ولي در جوي او
از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام
روزي که عکس روي او بر روي زرد من فتد
ماهي شوم رومي رخي گر زنگي نو برده ام
در جام مي آويختم انديشه را خون ريختم
با يار خود آويختم زيرا درون پرده ام
آويختم انديشه را کانديشه هشياري کند
ز انديشه بيزاري کنم ز انديشه ها پژمرده ام
در جسم من جاني دگر در جان من قاني دگر
با آن من آني دگر زيرا به آن پي برده ام
گر گويدم بيگاه شد رو رو که وقت راه شد
گويم که اين بازنده گو من جان به حق بسپرده ام
No comments:
Post a Comment