مولانا
به مبارکي و شادي بستان ز عشق جامي
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامي
قدحي دو چون بخوردي خوش و شير گير گردي
بدماغ تو فرستد شه و شير ما پيامي
خنک آن دلي که در وي بنهاد بخت تختي
خنک آن سري که در وي مي ما نهاد کامي
ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش
نه بدوستان نيازي نه ز دشمن انتقامي
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره ميکن هله از کنار بامي
No comments:
Post a Comment