Saturday, March 11, 2006

باري ديگر پلنگ صورتي



هوس کردم براتون يکي ديگه از بهم ريختن هاي پلنگ صورتي خودمو
بنويسم

دوستي بسيار نزديک از بچگي دارم که خيلي سريع ازدواج کرد و
بچه دار شد و رفت به قول معروف قاطي خروس ها

از زمان ازدواجش ماهي يک بار با او تلفني حرف ميزدم و هر دوماهي
يک بار هم به ديدنش ميرفتم و با کودکش سر و کله ميزدم .
اين پسر بسيار پسر بدشانسي بود زيرا پدري بسيار عوضي داشت
که مردک نره خر با اين کودک از بدو تولد حسادت ميکرد و هي به زنش
غر ميزد که تو به او بيش از من ميرسي انگاري که اين بچه او نيست
و اين زن بدبخت را واقعا ساندويچ کرده بود بين کودک و خودش
و مطلقا جز با خشونت با اين بچه رفتار ديگري نميکرد

به هر حال يک روز جمعه که اين دوستم ميهماني بزرگي گرفته بود و
عده زيادي را دعوت کرده بود مرا هم دعوت کرد و چون هميشه به او
ميگفتم نه تصميم گرفتم به اين ميهماني يه مشت طبقه متوسط
بوروکرات خسته کننده بروم !!!!!
هنگامي که همه دور تا دور سالن پذيرائي نشسته و هر کس چيز و
شعري ميگفت و حرفهاي چه ميدانم مضنه زمين و مضنه زغفران و
مضنه سفيد آب مطرح بود من ناگهان حوصله ام به شدت سر رفت
و به اين کودک گفتم دوست داري با هم شطرنج بازي کنيم با خوشحالي
گفت ـ آره
درحالي که ديديد اين بچه هاي کوچک چند بار سر خود را به معني آري
تکان ميدهند در حالي که لبخندي بر روي لبهاي معصومشان است
به او گفتم بيا برويم در اطاق خودت
به اطاق او که پنجره اي سراسري به بالکني کوچک داشت رفتيم
و دو سه دستي بازي کرديم و من بار آخر گذاشتم که مرا ببرد مثنلي
و او با هيجان ناگهان برخاست و گفت :
- بيابيا ميخوام يه چيزي نشونت بدم
و دست مرا کشيد و مرا به بالکن برد و ناگهان در برابر چشمان
وحشت زده من از بين دو ميله نرده آهني بالکن به خارج رفت و
شروع کرد با لرز هر پايش را بين دو ميله ميگذاشت و از قسمت
بيروني ميله ها به طرف بخش مخالف نرده ها ميرفت !!!!
باور نميکنيد قلب من تقريبا از وحشت ايستاد ولي فکر کردم اگر
صدائي کنم و يا حرکتي جهشي امکان ترسيدن او و افتادنش از
چهار طبقه هست بنابراين بسيار ساکت و آلرت همراه او از داخل
بالکن رفتم تا باز از بين دو ميله داخل شد و دستي به سرش
کشيدم و گفتم :
- چرا اين کار را ميکني ؟
گفت :
- روزها که از مدرسه بر ميگردم بچه ها آن زير مي ايستند و من
برايشان نمايش ميدهم !!!!!!
با خود فکر کردم که احتمالا مادرش ميداند و چون پدر به شدت سخت گير
است مادر يه جاهائي وا ميدهد !!
به همين دليل به سالن رفتم و ديدم که تمامي زنان در آشپزخانه مشغول
کشيدن غذاهاي مختلف و کمک به وسائل سفره هستند
اين دوست من هم که کنار گاز مشغول کشيدن باقالي پلو از يک ديگ
بزرگ بود
به آرامي کنارش رفتم و گفتم :
- ديگه نذار عليرضا اين کار را بکنه !!!!!!
با لبخند گفت :
- چه کاري را ؟
با خونسردي گفتم :
- همين که از اين ور نرده ها ميره اون ور و به سختي از اون ور مياد داخل
اگه يه دفه بيفته ميدوني چه فاجعه اي برات ميشه !!!!!
دوستم نگاهي وحشت زده به من کرد و رنگش چون گچ سفيد شد و نه
گذاشت و نه ورداشت و با کفگير باقالي پولوئي غش کرد و افتاد وسط
آشپزخونه !!!!
يه دفه قيامت شد و هرکي يه چيزي ميگفت و آهاي چي شده و بريد
کنار گلاب بياريد و خلاصه که کلي آب يخ رويش ريختند تا چشم ها را
گشود و من بلافاصله دم گوشش گفتم :
- عليرضا را گير باباش ننداز و فعلا بگو گرما باعث حال بهم خوردنت شده

به هر حال با يک نيم ساعتي تاخير و غذاهاي يخ کرده روي ميز همه
سر ميز رفتند و دوستم هم به اطاق عليرضا رفت و در رو به بالکن را
قفل کرد و زان پس تمامي درهاي رو بالکن ها قفل بود

حال نميدانم چه ميکنند زيرا عليرضا ديگر زني و بچه اي دارد و خود
نگران درب رو به بالکن

بعدها با دوستم کلي خنديديم به من ميگفت من تا کنون کسي به
خونسردي تو نديده بودم که کنار گوش من آهسته گفتي :
- ديگه نذار عليرضا اين کار را بکنه خطرناکه
اون کلمه ديگه ات خيلي شاهکار بود !!!!!!!!!!!!!!!!!‌نانا

No comments: