Friday, March 31, 2006

حافظ

بر سر بازار جانبازان منادي ميزنند
بشنويد اي ساکنان کوي رندي بشنويد

دختر رز چند روزي شد که از ما گم شدست
رفت تا گيرد سر خود هان و هان حاضر شويد

جامه ي دارد ز لعل و نيم تاجي از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ايمن از وي نغنويد

هرکه آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشيده و پنهان بدوزخ در رويد

دختري شب گرد تند تلخ گلرنگست و مست
گر بيابيدش بسوي خانه حافظ بريد

No comments: