گل سرخ فراموش شده !!!!
دوستان گرامي شرابي خوب نوشيدم و حالم کلي سرحال است
و با خود گفتم برايتان خاطره اي در رابطه با صداقت بنويسم
با خانواده اي بهائي بسيار دوست هستم و دوستشان دارم که
مرد خانواده مهندس نفت است و زن خانواده دکتر دندانپزشگي
است که براي احساس مسئوليت در برابر دو فرزند پسرش هرگز
به دنبال دادن امتحان برد نرفت و به جايش اين دو پسر را مانند دو
دسته گل بار آورد و اکنون هر دو در يو تي در آستين درس ميخوانند
جريان آشنائي من با آنان در يک رزرويشن سرخ پوستها بود که براي
پيک نيکي رفته بودم و آنجا با صداي زن که نام دو پسرش را صدا
ميکرد متوجه شدم ايراني هستند و با اندکي معاشرت به قدري از طرز
فکر و صداقت اين افراد همگي يعني زن و شوهر و دو پسر يازده و
ده ساله آنان خوشم آمد که با آنان باب مرواده را تا همين اکنون برقرار
کرده ام .
ده سال پيش روزي که درخانه آنان بودم و با مادر بچه ها در آشپزخانه
مشغول چاي خوردن و گفتگو بوديم و اين دو پسر ده ساله و يازده
ساله جلوي درگاراژ خانه مشغول شوت توپ بسکتبال به درون حلقه
بودند
ناگهان پسر بزرگتر درحالي که چون لبو قرمز شده بود به داخل خانه
دويد و در حال اشگ ريزش شديد به مادرش گفت :
- مامان تو بايد اين ....( اسم برادرش ) را تيکه تيکه کني ؟؟؟؟؟؟
مادرش با وحشت گفت :
- چرا مگه چي کار کرده ؟
و اين پسر بسيار صادق و قانون شناس بر اثر تربيت خانواده گفت :
- همين الان رفت به يکي از اين پليس ها که با ماشين خود آرام در
خيابانهاي مجتمع ها ميگردند و مراقب هستند گفت :
- افيسر ...برادر بزرگتر من تو بازي بستکبال سر من را کلاه گذاشته
و تقلب کرده
و حالا اين افسره مياد مرا ميگيرد و ميبرد زندان !!!!!
که قهقهه خنده من و مادرش برخاست و مادرش گفت :
- نه قربونت برم نترس گريه نکن آخه آدم رو که براي تقلب در بستکبال
به زندان نمي اندازند اونم بسکتبال دو نفره جلوي گاراژ خونه خودش !!!!
به هر حال دوستان عزيزم اين يه دست گرمي بود تا براتون از ماجراي
صداقت اين بچه ها بنويسم .
اين خانواده پس از يکسالي در انتظار بودن بالاخره از طرف اسرائيل براشون
دعوتنامه زيارت رسيد و سفري به آنجا براي ديدن مقبره نميداني کي ؟ خود
کردند
هنگامي که در باغ آن زيارت کده مشغول گردش بوده اند اين دوست من کمي
احساساتي شده يک عدد گل سرخ محمدي را ميکند و لاي يک دستمال
بزرگ کاغذي ميگذارد که يادگاري با خود به امريکا بياورد
در طول اين سفر گل خشگ شده و او ساقه را بيرون ريخته و گلهاي خشگ
پرپر را لاي همان دستمال پيچيده و در کيفش ميگذارد
هنگامي که به گمرگ هوستون ميرسند مامور گمرگ که اغلب مردان قلچماقي
هستند از پدر و مادر ميپرسد :
- ميوه و يا تخم گل و گياه داريد ؟
هر دو با هم ميگويند :
- نه ...
ناگهان هر دو پسر با هم ميگويند :
- يس وي دو !!!!!!
رنگ پدر و مادر از خجالت سرخ ميشود و ميگويند
- راجع به چي حرف ميزنيد شما دو تا ؟
هردو با هم ميگويند :
- دو يو ريممبر دت فلاورز !!!!!!!!!!
دوستم ميگفت وقتي اين حرف رازدند من و شوهرم زديم زير خنده و من با
عجله دستمال کاغذي را از کيفم در آورده و ماجرا را گفتم
مامور گمرگ هم در حالي که ميخنديد اول با بچه ها يه خوش و بشي از ته
دل کرد
و بعد روش رو به ما کرد و آهسته گفت :
- خدا به دادتون برسه !!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment