Friday, March 10, 2006

خانم هاي ويتريني


خوب بچه هاي عزيزم جاي همگي خالي شراب خوب مل روئي
دارم مينوشم و هوس کردم مبحثي خنده دار برايتان بنويسم .

اين يارو زکريا را يادتون مياد که گفتم چه همه کول و خونسرد بوده
که حتي سر قرار کشته شدن خودش و کشتن هفت هشت هزار
نفر هم خواب مونده و دير رسيده ؟ يادتونه
خوب من در زندگي يک گروه ديگه خيلي خيلي کول ديدم که از
خنده غش کرده بودم

اولين باري که با گروهي از بچه ها از پاريس به آمستردام رفتيم
در خانه دوستي بوديم که ما را براي ديدن مرکز آمستردام برد
و روي آن پله هاي معروف جلوي آن کليساي معروف هنگامي
که همه پخش و پلا بوديم من متوجه پسر سياه پوستي شدم
که در حالي که سوت ميزد و به من اشاره ميکرد دستش را
گشود و يه تکه چيز شبيه خرما به من نشان داد و دستش را
بست
من که نميدانستم اين ديگه چي بود به طرف ديگر نگاه کردم و باز
با صداي سوت او به خودم بازگشته به او نگاه کردم واو باز هم
دستش را باز و بسته کرد
خلاصه که من يکي از اين پسران گروه را صدا کرده و دو تائي به
سوي او رفتيم و وقتي تحقيق کرديم معلوم شد حشيش
ميفروشد و آن خرما حشيش است
به هر حال اين آزادي فروش مخدر به نظرم قدري عجيب آمد
بگذريم شب هنگام ما را براي ديده خانم هاي گشاده آغوش هلندي
به خيابان کانال و اين خانه هاي يک اطاقه زير زميني که از سطح
خيابان پائين تر است و به ويترين معروف است بردند

در پشت هر پنجره بزرگ روشني زني لخت و مادرزاد به روي يک
صندلي نشسته که پشت سرش حتي تخت خوابش ديده ميشود
و اين زن بسيار کول ساعتها روي آن صندلي رو به خيابان مينشيند
و طراحي بدن خود را به رخ عابرين ميکشد و اگر عابري از اين طرح
خوشش آمد ميتواند از پله پائين رفته و پولي داده و اين بانو پرده
جلوي پنجره را بسته و همان پشت کارسازي لازمه کرده و باز هم
برگشته و روي صندلي با پرده هاي باز مينشيند

اين زنان درست شبيه تکه اي از يخ هستند زيرا ساعت ها در يک
جا نشسته و در حالي که مردم چون حيواني در قفس آنان را نگاه
کرده و جلوي هر ويتريني مدتي توقف ميکنند اينان انگار که نه انگار
مشغول سوهان زدن ناخن هاي خود و يا ريمل زدن مژگان هاي خود
و خلاصه به طريقي مي ته ن ن س!! بدن خود هستند .

يکي دو روزي پس از ديدن اين ماجرا شبي با بچه ها گفتگو ميکردم
و گفتم بچه ها عجب اين ويترينها بازار لخت و عرياني از عرضه و
تقاضاي بدون واسطه و آني به اوني بود ها به ولاي مادام کلود !!!
يکي از پسران برايم ماجراي رفتنش را نزد يکي از اينان تعريف کرد
که خيلي جالب بود
گفت :
- به قدري خوشگل و متناسب بود که ديگه مقاومت نتونستم بکنم
و از پله ها رفتم پائين و يه قيمتي گفت که خيلي براي دانشجو زياده
ولي قبول کردم و پرده ها را که کشيد تنها چيزي که گفت به انگليسي
گفت :
- دست نبايد بزني !
خوب من هم گفتم : چشم
و با او يک هم آغوشي با شکنجه انجام دادم که مسلمان نشنود کافر
نبيند !!!!!
زيرا قرار بود دست من مطلقا به بدنش نخورد که پوستش خداي ناکرده
چروک شود و خر بيا و باقالي پشت اين ويترين بار کن !!!!!!!!!! نانا

No comments: