مولانا
شب دوشينه ما بيدار بوديم
همه خفتند و ما بر کار بوديم
حريف غمزه غماز گشتيم
نديم طره طرار بوديم
بگرد نقطه خوبي و مستي
بسر گردنده چون پرگار بوديم
تو چون دي زاده اي با تو چه گويم
که با يار قديمي يار بوديم
چرا چون جام شه زرين نباشيم
چو اندر مخزن اسرار بوديم
چرا خود کف ما دريا نباشد
چو اندر قعر دريا بار بوديم
خمش باش و دو عالم را بگفت آر
کز اول گفت بي گفتار بوديم
No comments:
Post a Comment