
نیما
بر فراز دودهائی که
زکشت سوخته
برپاست
مژده گوی روز باران
باز خواناست
و آسمان ابر اندود
آسمان ابر اندود
( همچنان بالا گرفته )
می برد ٬ می آورد
دندان هر لبخندش
افسون زا
اندر او فریاد آن فریادخوان
هرگز ندارد سود
آسمان ابر اندود
می ستاند ٬ می دواند
می تپد او را به دل
تصویر از رویای
طوفان چه وقتش
از شمار لحظه های خود
نمی کاهد
بر شمار لحظه های خود
نخواهد لحظه ای افزود
اعتنائی نیست اما
مژده گوی روز باران را
بر فراز دودهائی
که ز کشت سوخته
برپاست
مژده گوی روز باران
باز خواناست
No comments:
Post a Comment