مولانا
مرا در دل همي آيد که من دل را کنم قربان
نبايد بد دلي کردن ببايد کردن اين فرمان
زهي ميدان زهي مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوي بايد کرد و آنگه رفت در ميدان
اگر جانباز و عياري وگر در خون خود ياري
پس گردن چه مي خاري چه مي ترسي چو ترسايان
کبابست و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
کشاکشهاست در جانم کشنده کيست مي دانم
دمي خواهم بياسايم و ليکن نيستم امکان
No comments:
Post a Comment