Thursday, December 22, 2005

مولانا

به تن اينجا به باطن در چه کاري
شکاري ميکني يا تو شکاري

مثال باز سلطانست هر نقش
شکارست او و مي جويد شکاري

چه ساکن مينمايد صورت تو
درون پرده تو بس بي قراري

لباست بر لب جوي و تو غرقه
ازين غرقه عجب سر چون بر آري

حريفت حاضرست آنجا که هستي
وليکن گر بگويد شرم داري

بهر شيوه که گردد شاخ رقصان
نباشد غايب از باد بهاري

مجه تو سو بسو اي شاخ ازين باد
نميداني کزين باد است ياري

بصد دستان بکار توست اين باد
ترا خود نيست خوي حق گذاري

بپرس او کيست شمس الدين تبريز
بجز در عشق او تا سر نخاري

No comments: