مولانا
به تن اينجا به باطن در چه کاري
شکاري ميکني يا تو شکاري
مثال باز سلطانست هر نقش
شکارست او و مي جويد شکاري
چه ساکن مينمايد صورت تو
درون پرده تو بس بي قراري
لباست بر لب جوي و تو غرقه
ازين غرقه عجب سر چون بر آري
حريفت حاضرست آنجا که هستي
وليکن گر بگويد شرم داري
بهر شيوه که گردد شاخ رقصان
نباشد غايب از باد بهاري
مجه تو سو بسو اي شاخ ازين باد
نميداني کزين باد است ياري
بصد دستان بکار توست اين باد
ترا خود نيست خوي حق گذاري
بپرس او کيست شمس الدين تبريز
بجز در عشق او تا سر نخاري
No comments:
Post a Comment