Sunday, December 04, 2005

حيوونکي !!!!!!!


در زندگي گاهي وقايعي اتفاق مي افتد که بدون اين که هيچ
طرفي در حادثه مقصر باشند براي شخصي يا اشخاصي نتيجه اي
بسيار رنج آور پيدا ميشود .
من در زندگي به مواردي برخوردم که هرچه راجع به حادثه فکر کرده ام
نتوانستم دليلي جز بد شانسي برايش بياورم .
مورد نخست را امروز و مورد بعدي را بعدها برايتان خواهم نوشت .

سي سال پيش در اوج جريانات چريکي در ايران پسر جواني در اصفهان
زندگي ميکرد که بسيار قوي و ورزشکار بود و کوهنورد بسيار ورزيده اي
هم بود و دليل کوهنوردي او علاقه اش به ورزش نبود بلکه او دچار توهم
اين بود که روزي خواهد توانست در کوه گنجي بزرگ را بيابد !!!! و به
همين دليل تمامي کوه هاي اطراف اصفهان را ميشناخته و ميتوانسته
چشم بسته برود و برگردد .
به هر حال اين جوان روزي در کوه با دوسه جوان کوهنورد ديگر آشنا ميشود
و ضمن گفت و گو اين عده چون ميفهمند که او کوهنوردي بسيار حرفه اي و
با پشتکار است از او ميخواهند نقشه بخش هائي را از کوه برايشان بکشد
و او هم به جاي بخش ها !!!!! نامردي نکرده و کتابچه اي بزرگ از تمامي
نقشه ها و کوره راه ها کشيده به آنان هديه ميدهد !!!!!!

چند ماه پس از اين حادثه براي ادامه تحصيل به انگليس ميرود و بقدر انسان
ساده دلي بوده که به دوستانش گفته بوده من نميخوام اينجا درس بخونم
ميخوام برم تقاضا کنم بشم دربان استاديوم ويمبلدون !!!!!!

در غياب او آن جوانان کوهنورد در اصفهان که اعضاي سازمان چريک هاي
فدائي خلق بوده اند يکي از ماموران بسيار کثيف ساواک را به نام سروان
نيک طبع !!!! راترور انقلابي ميکنند ....که از تصادف روزگار شوهر دختر عمه
همان دانشجوي به انگليس رفته بوده !!!!!!!!!!
و در يک يورش به خانه اي تيمي چريک ها را کشته و ساواک دهان کف کرده
آن روزها اين کتابچه شامل نقشه را يافته و با گذاردن مهره ها کنار هم
ساواک نتيجه ميگيرد که اين دانشجوئي که اکنون انگليس است عضو فعال
سازمان چريک ها بوده و تمامي نقشه هاي کوه را کشيده !!!!و تمامي
اطلاعات راجع به سروان نيک طبع را به آنان داده !!!!!!!! و خلاصه که کاملا
منطقي به دنبالش بوده اند !!!!!!!!!!
به خانه اش ريخته و همه جا را به هم ميريزند و ميروند و مادرش به او تلفن
کرده و ميگويد چنين اتفاقي افتاده ولي اين بيچاره از همه جا بي خبر به
مادر ميگويد بابا اشتباه کرده اند من که کاره اي نيستم !!!!!!!!!!!!!

دوستان تا اينجا که همه چيز تصادف محض بوده ولي از اينجا به بعد يعني
آمدن اين فرد به ايران و چگونگي آمدنش حقيقتا اعجاب آور است !!!!!!!

مدت کوتاهي بعد از تلفن مادرش تصميم به آمدن به ايران ميگيرد و روزي
که براي خريد بليط ميرود بليط به فرودگاه تهران نبوده و فروشنده به او
پيشنهاد ميکند که به آبادان رفته و از آنجا به هر جا ميخواهد برود !!!!!!
قبول ميکند .
و دستگاه فلز يابي هم ميخرد که وقتي ايران است باز هم به کوه رفته و
به دنبال گنج بگردد !!!!!!!!!!
در فرودگاه آبادان مامور گمرک ميگويد اين چيست ؟
او ميگويد :
- فلز ياب است !!!!!!!!
مامور ميگويد بايست تا با رئيس گمرک چک کنم که ميتواني به داخل بياوري
يا نه ؟
و آني به اوني هفت نفر ساواکي بر سرش ريخته و با کشيدن گوني به
کله اش او را با خود ميبرند و بلا فاصله شکنجه شروع ميشود که
اسلحه هائي را که در کوه مخفي کرده اي کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و هرچه بيشتر اين فرد را شکنجه ميداده اند او با تعجب بيشتري ميگفته :
- شما ها راجع به چي حرف ميزنيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
او را آش و لاش کرده سراغ رابط ها و مخفي گاه ها و اسلحه هاي پنهان
در کوهي که او فلز ياب آورده که در کوه مشخص کند !!!!!!!!!!
خلاصه که پدري از اين بابا در آورده بودند که خودشان از رو رفته و درک
کرده بودند هرچي او ميگويد درست است .
يکي از هم زندانيانش تعريف ميکرد که تمامي بچه هاي بسيار عقب تر
از او شکنجه هايشان تمام شده بود به جز اين بدبخت که از بس هر روز او را
براي شکنجه ميبردند هم سلولي هايش بعد از صبحانه با خنده بهش ميگفتند
- برو چمدان مدرسه ات را بردارکه الان اتوبوس مياد عقبت !!!!!!!!!! نانا

No comments: