مولانا
باد آمد و با بيد همي گويد هي هي
اين جنبش و اين شورش و اين رقص تو تاکي
ميگويد آن بيد به آن باد زخود پرس
اي برده مرا از سر و اي داده مرا مي
اندر تن من يک رگ هشيار نماندست
اي رفته مي عشق تو اندر رگ و در پي
از مردم هشيار بجو قصه تاريخ
کين سابقه کي آمد و اين خاتمه تا کي
No comments:
Post a Comment