Tuesday, December 13, 2005

مولانا

باد آمد و با بيد همي گويد هي هي
اين جنبش و اين شورش و اين رقص تو تاکي

ميگويد آن بيد به آن باد زخود پرس
اي برده مرا از سر و اي داده مرا مي

اندر تن من يک رگ هشيار نماندست
اي رفته مي عشق تو اندر رگ و در پي

از مردم هشيار بجو قصه تاريخ
کين سابقه کي آمد و اين خاتمه تا کي

No comments: