Sunday, December 11, 2005



براي مهدي شفت




مهدي شفت از وبلاگ رختکن خاطرات که نوشته هاي اغلب بسيار
زيباي عاشقانه اي دارد مطلبي نوشته که خواندن اين مطلب به من
اين بهانه را داد که باز هم کمي راجع به کهنه و نو !!!! مبحث مورد
علاقه خودم برايتان بنويسم . براي آسان تر کردن کار تمامي متن
را گذاشته و قسمت هائي را که ميخواهم حرفهاي خودم را در پرانتز
برايتان مينويسم . نانا

قليون با تنباكوي برازجون
وقتي آدما ميرن همه چيزاي دور و برشونم باهاشون ميره ...
هميشه خبرهاي مرگ كوتاهن، كوتاه كوتاه ...
شايد اينكه خواهر پدربزرگم فوت كرده چيز خاصي نباشه، اصلاً مرگ توي
اين سنهاست كه مياد و انسانها رو مي بره ...


(( تا اينجا سخناني بديهي است که همه قبول داريم ))

رفتنش واسه من رفتن چيزهاي اصيليه كه دوستشون داشتم ...

(( اينجا من ميپرم وسط و ميگم اگه چيزهاي خوب گذشته لاجرم ميروند
ميتوان بسيار چيزهاي خوب براي آينده را جايگزينش کرد مگه نه ؟ مگر
که دوست داشته باشي در گذشته فقط غوطه !!! بزني ))



اون خونه بزرگ با حوض وسط حياطشو و سقفهاي كاسه ايش و بوي ديوارهاي
نم خورده بعدازظهرش ...

(( چيزي که يادت رفته ....شستن همه چيز در اون حوض و انتقال ميکروب هاي
کچلي تيفوئيد دائمي براي مردم اون دوره است مگه نه ؟ ))


باغچه و كبوترها، گلهاي رز، قليون عصر كنار حوض و گليم قديمي كه توي حياط
پهن مي شد ...
صداي گرامافون با صفحه هاي قمر و بديعي و ...
خرجهاي روز عاشورا ... بدو بدو بالاي پشت بومهاي كه بهم وصل بود، انگار اونجا
تپه اي بود كه از توش خونه در آورده بودن ...


(( اين قسمت زيباست و چيزي کم نداره ))


كوبه هاي زنونه و مردونه روي درخونش و كلون پشت در ...


(( واي ...واي ...واي رفتي سر يه چيز نفرت انگيز چندش آور از گذشته
که آدم دلش ميخواد بالا بياره شاشيدم به هرچه کوبه زنانه مردانه و اساسا
به هرچيز زنانه و مردانه به جز لباس ها و آريششان عمو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!))


مي دونيد، حالا كه اون رفته همه اينها ميره، شايد ديگه هي وقت توي يه
سماور نفتي ساخت روس چائي نخورم، شايد ديگه هيچ وقت كنار يه حوض
وسط يه خونه با ديوارهاي گلي و سقفهاي كاسه اي كسي با آتيش گردون
ذغال درست نكنه واسه قليون اونم با تنباكوي برازجون ...
ديگه كسي هندونه توي حوض نندازه واسه عصري و ...
دلم واسه همه اينها تنگ ميشه ... حالا كه اون رفته همه اين چيزهام ميره و
اينكه بده ...




(( بي پرده بگم بهت ميخوام هفتاد سال سياه ديگه هيچ کسي ذغال
تو آتيش گردون نگردونه رفيق من !!!!تمامي جهان با گردن هاي کشيده به
يکديگر با خشم نگاه ميکنند تا تکليف نفت !!!! روشن شه ....شما انگاري
که داري تو دوره قاجاريه زندگي ميکني و راجع به دلتنگي خودت از نخوردن
چائي تو سماور دوره تزار الکساندر و تنباکوي دوره جنبش تنباکو حرف ميزني))




راستش بيا اين نوستالژي هاي تخمي رو که قرن هاست ما رو احساساتي
و هردميبل مسلک و قضا قدري و هرچه پيش آيد خوش آيد !!!!!!فلج کرده
و در
توهمات تخمي گذشته ماندن را به دور بريزيم . به نفع همه مونه !!!!!!! نانا

No comments: