انرژي اون روز !
واي بچه ها ....من مثل اين ترياکي ها از اين قصه ميرم سر اون
يکي و مهلت هم نميدم !!!!!!!!!!!!!!!
از پست زيري که راجع به الکتريسته پر قدرت نوشتم ياد ماجرائي
واقعي افتادم که برايتان مينويسمش تا شما را هم سهيم کنم .
روز بيست و دوم بهمن هنگامي که نيروي عظيم مردم که يک ..
دو ..سه ميکردند و عقب ميرفتند و جلو ميامدند و با هر يورش
بخشي از ديوار پادگان عشرت آباد را خراب ميکردند با انبوده مردم
وارد پادگان شده و در پادگان من از گروه جدا شده و به تنهائي به
هر قسمتي ميرفتم و هرچه ميديدم را تنها ضبط ميکردم به در
اطاقي رسيدم که جلوي در پسر جواني بيهوش و بي گوش !!!!
افتاده بود ولي نمرده بود به طرف در رفتم و به داخل نگريستم و
به مرگ مادرم چيزي که ديدم خيلي غريب بود و مرا شوکه کرد .
برايتان مينويسمش
اين اطاق گويا محل نگهداري تيرهاي فلزي تمامي اسلحه هاي
پادگان بوده و گروه گروه مردم آمده و چنگ زده و خلاصه که تيرها
و گلوله ها را بزمين ريخته و رفته اند ..البته شانس آورده اند که
رفته اند !!!!!!!! و خلاصه کلام بر اثر زير پاريخته شدن اين تيرهاي
فلزي اين گروه آخري که من ميديدم روي کوهي از تيرهاي و
ساچمه ها حرکت ميکردند و عرق ميريختند و همگي موهايشان
مانند نيمه برق گرفته ها سيخ شده بود!!!!! و همه دي هايدريت
شده بودند و هيچ کدام هم قادر به فرار نبودند و تنها سر جاهاي
خود کمي اين ور کمي آن ور ميرفتند ولي بچه ها اون انرژي اونجا
را و آن روز را من هرگز فراموش نخواهم کرد .نانا
No comments:
Post a Comment