بي پرنسيپي ما
امروز تصميم گرفتم دو مورد از بي پرنسيپي ما ايراني ها
را در قالب دو ماجراي واقعي که خود شاهدش بوده ام برايتان
بنويسم .
نوشتن اين دو ماجرا و سخن گفتن از بي پرنسيپي ايراني ها
به معني کامل بودن مردم کشورهاي ديگر نيست .
تمامي جوامع بشري ضعف ها و قوت هاي بسياري دارند ولي
متاسفانه بي پرنسيپي يکي از لکه هاي ننگ درخشنده ماست .
ماجراي اول راجع به يک ايراني در خارج از ايران و دومي يک ايراني
در داخل است .
در اينجا عده اي زن و شوهر ميشناسم که بايکديگر فاميلي رفت
و آمد ميکنند و بيست و چهار ساعته با هم تماس داشته و رفقاي
گرمابه گلستان هم ميباشند
چندي پيش شوهر يکي از اين زنان دچار سکته مغزي شد و به
کما فرو رفت .
روزي که براي ديدن و احترام او به بيمارستان رفته بودم عده اي
از دوستانش نيز بودند و به زن او دلداري ميدادند يکي از خانم هاي
گروه تحت تاثير هيجانات احساسي در برابر همه گفت :
- اگر فلاني از اين جريان جان سالم بدر برد من عهد ميکنم که تا
آخر عمرم نماز بخوانم !!!!!!
از بخت بد اين خانم قرتي قرشمال زد و مرد از کما خارج شد اطرافيان
به آن زن گفتند خوب عهدت را عملي کن گفت :
- نه من گفته بودم اگر با پاي خودش از بيمارستان خارج شد اين کار را
ميکنم !!!!!!!
باز هم از بخت بد اين خانم پس از پنج روز اين مرد آنچنان بهبود يافت که
با پاي خود از بيمارستان به خانه رفت .
هنگامي که به آن خانم احساساتي گفتند - خوب ديگه چه بهانه اي
داري گفت :
- اساسا اشتباه کردم به من چه ؟!!!!!!!!!
مورد دوم پسري است که در ايران ميشناختم همگي دوستان من از
اين پسر بيزار بودند و تنها من بودم که در گرد همائي ها او را به خانه
خود دعوت ميکردم و علتش هم اشتراک گفتگو راجع به سينما بود
چون هر دو به سينما علاقمند بوديم و تنها در اين مورد گفتگوي با او
براي من لذت بخش بود .
به هر حال نوامبر پارسال که به ايران رفته بودم روزي سراغش را
گرفتم و دوستي که به مناسبت آمدن من به ايران يک ميهماني داده
بود که همه را ببينم به او هم تلفن کرد و خبر داد
به ميهماني آمد و کاملا معلوم بود که همه او را اين سالها بايکوت
کرده اند و همه با او سر سنگين بودند .
پس از اين که مشروبي خورد و کله اش گرم شد نميدانم به چه دليل
به من گفت تو حتما بايد يک سر به خانه من بيائي
گفتم - چرا؟
گفت - ميخواهم به تو هديه اي از هنرهاي دستي ايراني بدهم .
گفتم - من به هنرهاي دستي ايراني کوچکترين علاقه اي ندارم مرسي
گفت - نه اين هديه را بايد بپذيري !!!!!
کوتاه کنم از آن شب تلفن خانه مادرم مرتب توسط اين مرد اشغال بود
و هر بار زنگ ميزد اصرار که کي ميائي !!!!!!!
بالاخره مادرم گفت - بابا برو ببين چي ميخواد بهت بده و قالش را بکن
با او قرار گذاردم و روزي به خانه اش رفتم مرا به اطاقي برد و چند گليم
روي زمين پهن کرده بود و به من گفت يکيش را انتخاب کن .
گفتم راستش را بخواهي از گليم و فرش و اين چيزها خوشم نمياد
گفت - نه نميشود به جون خودت بايد يکي را انتخاب کني .
با بي رغبتي و تصميم اين که آن را در ايران بگذارم و با خود نياورم يکي
را که رنگهايش به سليقه ام جور بود انتخاب کردم و گفتم :
- بسيار خوب اين را انتخاب ميکنم .
دستي به کله اش کشيد و گفت :
-- راستش را بخواهي اين از ديگر گليم ها گران تر است و اگر اين را
ميخواهي بايد سي هزار تومان به من بدهي چون بودجه براي هديه
تو بيست هزار تومان بيشتر نگذاشته ام !!!!!!!!!!!
دوستان فقط فکرش را بکنيد مني که اساسا از گليم خوشم نمياد
با زور مجبور به گرفتن هديه اي از گليم شوم و بابت چيزي که اصلا
نميخواهم پولي هم به هديه دهنده بدهم !!!!!!!
گفتم - خدا عقلي به تو بدهد و رهائي به مردم ايران و خانه اش را
ترک کردم . نانا
No comments:
Post a Comment