پاداش بي ادبي
سالها پيش در سفري به شمال ايران به همراه دوستاني
با خاله يکي از دوستانم که آن زمان خانمي مسن بود آشنا
شدم و اين خانم که اولين موسس مدرسه اي در آمل بود
شبي برايم ماجرائي گفت که اين روزها به خاطرم آمد و
دليلش را در خاتمه خواهم نوشت .
او گفت هنگامي که جوان بودم يک مهندس هلندي که براي
طراحي و سرپرستي پل به ايران آمده و چون اين پروژه
چند سالي طول ميکشيد در آمل سکني کرده بود در خانه اي
که زندگي ميکرد تعدادي از حيوانات گوناگون اهلي چون مرغ
و خروس و بزغاله و گوسفند و يک سگ ژرمن شپرد را نگاه
داشته بود و اوقات فراغت خود را با آنان سر ميکرد و بسيار
مهربان بود و با مهرباني هرچه تمامتر با اين حيوانات رفتار
ميکرد .
بعد از چند سال هنگامي که ميخواست ايران را ترک کند
تمامي حيوانات خود را به همسايه هايش بخشيد به غير از
سگ
و يک روز غروب سگ خود را به حياط خانه اش آورد و با شليک
گلوله اي به مغزش او را کشت .
هنگامي که علت را از او جويا شدند گفت :
-- شما ايراني ها با همه حيوانات با ملاطفت رفتار ميکنيد جز
سگ و چون اين سگ من در تمامي مدت زندگيش مزه محبت
را از طرف من چشيده دلم نميخواهد که پس از رفتنم زير دست
شما بيفتد و لگد بخورد و رنج ببيند به همين دليل کشتمش
دليل اين که ياد اين ماجرا افتادم اين بود که با خود فکر کردم
آدمي مانند من براي شماها همان سگ است و هر يک سعي
در زدن لگدي به او ميکنيد و اگر اغلب شماها دستتان ميرسيد
گلوله اي به مغزم شليک ميکرديد .
زيرا با پارس خود جائي از ذهن شما را که نجاست سگ اشغال
کرده را قلقلک ميدهم و خوشتان نميايد !!!!
و سخن کوتاه بي ادبم !!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment