Saturday, April 30, 2005

انکار

تو ايران که بودم يه روزي که خيلي غمگين بودم
و تمامي نابساماني ها بد جوري روم اثر گذاشته
بود و با اوقات ناخشنود در پياده روي خيابان بزرگي
ميرفتم ناگهان نزديک يک بستني فروشي شلوغ
به ماشيني که وسط پياده رو !!!! درست وسط
پياده رو پارک کرده بود برخوردم که پليسي داشت
براش جريمه مينوشت !!!
و از پشت سر پليس يه مردي در حالي که هاي هوي
ميکرد به طرف پليس ميدويد !!!!!
و وقتي رسيد خطاب به پليس با صداي بلند التماس
آميز گفت :

ـ آخه سرکار مگه من چيکار کردم ؟!!!!!!!!

کنار خيابان روي زمين نشستم و دقايقي ميخنديدم . نانا

No comments: