به شاعرم
... او که ديده داشت در اين دم صواب دلستاني کردن از من
با من اندر خنده ي جان بخش ديگر گفت :
- روزگاران جدائي کرد ديگر سان
اين جهانت پيش چشمان
تو به کار اين جهان با فکر ديگر گونه مي بيني
زير از غم خسته پلک چشمهاي خود
نقشه روياي شيريني
که به نزد بيدلان نغز و پسنديده ست مي بافي
اي رسيده سوي منزلگاه ز طرف راه هاي دور
با همان چشمان ببين در من
آشنايم من
با زبان تو
آشنا تر با سويداي نهان تو
با همان گونه کنايتهاي پر معني سخن مي کن
من سخنهاي دلاويز ترا از هرکه بشنيده
بودم اندر دل
روزي ار باشد ز روز زندگي باشم ترا ديده . نيما يوشيج
No comments:
Post a Comment