پرويز خلبان
يه دوست داشتم که خلبان نيروي هوائي زمان شاه
بود و با زن و دو بچه اش در دروازه دولت در خانه قديمي
مادرزن و پدرزنش زندگي ميکرد .
اين خانه که خودش داستاني بود از اون خونه هاي قديمي
بود که فقط آخر شب درش را ميبستند و از کله سحر در
خانه چهار طاق باز بود تا آخر شب و هميشه يه عده از
همسايه ها ميرفتند توخانه و ميامدند بيرون و هرکي هرکي
بود .
بهر حال اين دوست برام ماجراهاي خنده داري از زندگي با
والدين زنش که قزويني بودند تعريف ميکرد که کلي ميخنديدم
ميگفت وقتي که مبارزات مردم شروع شد ديگه همسايه ها
به دليل اينکه من خلبان نيروي هوائي شاه بودم رفت و آمد
خود را به خانه قطع کردند فقط هنگامي که من خانه بودم
جوانها ميامدند کله خود را ميکردند توي حياط و فرياد ميزدند:
ارتش به اين بي غيرتي -- هرگز نديده ملتي !!!!!!
و هر بار بدون استثنا مادر زنم روبه من ميکرد و با لهجه غليظ
قزويني ميگفت :
- پرويز با تو هستند ها !!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment