گره کور
اول از همه ميخوام يه خاطره براتون تعريف کنم که خيلي
از نظر خودم عجيب بود
در مايه همين کاري بود که با اون سيسيلي تو پارک کردم
يهوئي يادم افتاد .
يه دفه با دو سه تا ماشين از شمال برميگشتيم که تو جاده
چالوس کنار يه قهوه خانه بزرگ که شلوغ هم بود ماشين ها
رامتوقف و به درون کافه رفتيم
من که در سفر همواره ليواني با خود داشتم و در جاهاي
عمومي ايران چاي و نوشابه و هر چيزي را در ليوان خودم
ميخوردم
هنگامي که چاي را خورديم بعضي از بچه ها هوس تخم مرغ
نيمرو و ازاين قضايا کردند و شروع به سفارش هاي يکي بعد
از مدتي يکي ديگر در رستوران شلوغ !!!!!
به دليل چرپ و چيلي بودن محيط و خرمگس هاي اندازه دماغ
رهبر مادرجنده اسلامي !!! و وز وز مداوم من کلافه شدم و
به بچه ها گفتم تا شما کوفت و زهرمارتون رو ميخوريد من
ميرم بيرون واميستم
کنار در کافه ايستاده بودم که يک جاي پارک خالي شد و دو
ماشين يکي از چپ و يکي از راست هجوم آورد ماشين دست
راستي چپيد در جاي پارک و چشمتان روز بد نبيند ماشين
دست چپي که مشتي زن چادرچاقچورسياه و مرد ريشوي
نفرت انگيز حزب الهي در آن بودند دست را روي بوق گذارده
و امد و جلوي خروج ماشين دست راستي را گرفت و به آن
با فحش و فضيحت که :
- به من که نميتوني زور بگي من خودم مامور اين دولتم و
من اول ديدم و جاي پارک منه و از اين قارت و قورتها !!!!
افرادي از ماشين در تله افتاده بيرون آمدند و گفتند نه ما
مدتها بود ديده بوديم و منتظر بوديم
من متوجه شدم اين حزب الهي ها هي با تهديد يه جوري
از قدرت خودشون براي اين که انگار اين بابا جرم جنائي کرده
حرف ميزنند و يک جاي خالي هم همان نزديکي ها هست
با سرعت و قاطعيت خود را به آنان رسانده با يک ژست خيلي
محکم به دو مرد ريشو اشاره کردم که :
- شما دو تا سوار شويد و ماشين را روشن کنيد !!!!!
و بلافاصله رو به رانند ه ترسيده ماشين ديگر کردم و گفتم :
- شما هم برو پشت ماشين ماشين رو روشن کن !!!
همگي با بهت اطاعت کردند
به ماشين حزب الهي ها گفتم برو دنده عقب جلوي او را باز
کن .....اطاعت کرد
به ماشين ترسيده ها گفتم :
از اين جاي پارک خارج شو و برو سه تا اون طرفتر يک جاي
پارک است اطاعت کرد !٬!!!!!
به ماشين حزب الهي ها اشاره کردم بيا جلو و جاي اون يکي
پارک کن اطاعت کرد !!!!!!!
همه دور من جمع بودند و هم حزب الهي هاو هم ترسيده ها
پس از پارک
ماشين به طرفم آمدند و ساکت ايستادند
و من هم در سکوت به آنان کمي نگريستم و منتظر ايستادم
بالاخره يکي از حزب الهي ها با کمي احتياط در حالي که کله اش
را يه وري کرده بود پرسيد :
- ببخشيد شما کي هستيد ؟
که من زدم زير خنده و گفتم :
- مامور حل مشگل ترافيک ....خوب بابا جون من يه مسافر بودم
که اين جلو واستاده بودم هم زرنگي اون ماشين رو ديدم و هم
گردن کلفتي شماها رو
اومدم وسط واستون حل کردم که همگي برين اين يه قلپ زهرمار
چائي تون رو بخوريد !!!!!
باور کنيد بلا استثنا اين مردم با اضافه همان چادر چاقچوري ها و
همان ريش نفرت انگيز ها مدتها از خنده و بهت قاطي کرده بودند ....نانا
No comments:
Post a Comment