Saturday, April 29, 2006

تئوري توطئه !!!!!!


دوستان عزيزم
در يکي از اون مودها هستم که ابدا و اصلا حال و حوصله
مسائل سياسي را ندارم و بهمين دليل تصميم گرفتم از دوستي
برايتان بنويسم که خود خود دائي جان ناپلئون بود و مرا بسيار بسيار
از کارهايش ميخنداند !!!!!

اين دوست من پسري ايراني بود که در ايتاليا معماري خوانده وچند
سالي قبل از انقلاب به ايران آمده و به سربازي رفته بود و يکسالي
قبل از انقلاب به شدت مشغول يافتن همسري و تشکيل خانواده
دادن بود
خانه پدر و مادرش در خيابان نفت بود و موقتا با آنان زندگي ميکرد

محال ممکن بود که تو او را به دليلي ملاقات کني و چند چشمه اي
از اين تئوري هاي تخمي توطئه برايت نيايد که شخص من تنها
عکس العملم از خنده ريسه رفتن بود !!!!!!

برايتان تعدادي از اين تئوريهاي او را مينويسم

اولا اين پسر به شدت اعتقاد داشت که بايد با زني ازدواج کند که اين
زن تمامي کارهاي خود را کرده باشد و عقده اي از اين بابت نداشته
باشد
منظورش هم از همه کارها يعني ناخنک هاي سکسي بود !!!!

با چنين طرز تفکري هنگامي که در پادگان امير آباد در خدمت سربازي
به سر ميبرد باعده اي ليسانسه ديگر که عمدتا از تهران و دانشگاههاي
تهران بودند گويا در بحث و گفتگو مداوما بر اين که اگر روزي با زني ازدواج
کند برايش ماجراهاي سکسي اين زن مهم نيست و حتي اگر روزي با
زني تفاهم کند برايش مهم نيست که اين زن با کسي ديگر هم باشد
تا جائي که خود او هم اين آزادي را داشته باشد

خوب چنين طرز تفکري بين مشتي مرد ايراني به اون معنائي که همه ما
ميدانيم بسي غير عادي بوده به همين دليل به او نام :

((من ميرم ميدم ...تو برو بده !!!!!!!!!))

نهاده بودند که خود اين ماجرا هنگامي که براي من تعريف ميکرد مرا از خنده
روده بر ميکرد !!!

به هر حال روزي که با عده اي با چند ماشين به طرف شمال ميرفتيم او در
ماشين من بود و جلو نشسته بود و هنگامي که در جاده چالوس ميرفتيم
ناگهان رو به من کرد و گفت :
- ميدوني نانا چرا شاه اين سه جاده تا شمال را اتوبان نميکشد و درست
نميکند ؟
گفتم :
- خوب مادرقحبه ها براشون مهم نيست که مردم چپ و راست تو اين
جاده ها کشته بشن و بس که دزد هستند حيفشان ميايد که اين ثروت ما
را از نفت خرج ما کنند .
گفت :
- نه ..نه ..نه اشتباه نکن اين نيست بلکه ماجرا اين است که غلامرضا
برادر شاه امتياز خريدن کارخانه هليکوپتر سازي را گرفته !! و ميخواهد که
در ايران کارخانه هليکوپتر سازي راه بيندازد و مردم را مجبور کند که
هلي کوپتر بخرند و به جاي ماشين با هليکوترهاي خود به شمال بروند!!!

باور کنيد من از شدت خنده کناري زدم و پارک کردم !!!!

يکسالي پس از انقلاب
در سفر ديگري که از جاده رشت بازميگشتيم و نيمه هاي اتوبان کرج يک
ماشين آتش گرفته بود و همه توقف کرده بودند و ساعتها بود که ترافيک
وحشتناک عصر جمعه ايجاد شده بود
او بسيار جدي رو به من کرد و گفت :
- نانا فکر ميکني اين بوته هاي وسط جاده را چرا کاشته اند ؟
گفتم :
- خوب اکنون بوته است همه درختها هم اول بوته هائي هستند که رشد
ميکنند .
گفت :
- نه اشتباه ميکني !!!!! اين ها را کاشته اند که اگر چنين حادثه اي پيش
بيايد و مردم در اتوبان ول معطل شوند پاسدارها بروند لاي بوته ها قايم
شوند و گوش کنند ببينند کي چي ميگه بعد او را دستگير کنند !!!!!!!!

روزي که با او قراري داشتم براي کاري و از قبل قرار بود که ساعت يازده
صبح به خانه اش بروم
هنگامي که در زدم مادرش در را گشود و مرا به داخل هدايت کرد و گفت
او هنوز خواب است سپس رفته او را صدا کرد و هنگامي که ساعتي بعد
بچه هاي ديگر رسيدند و به دليل چشمان پف کرده از او پرسيدند :
مگه تو خواب بودي ؟
گفت :
- آره امروز سر ساعت شش صبح بايد جائي ميرفتم و چون زود برخاستم
درازي کشيده بودم !!!!!!!!!!!
در آشپزخانه هنگامي که فرصتي دست داد از او پرسيدم :
- چرا دروغ گفتي ؟ تو که مامانت گفت اساسا از خواب بيدار هم نشده اي
تا وقتي من رسيدم
در پاسخم گفت :
- آره دروغ گفتم واسه اينکه اگه راستش رو ميگفتم اينا !! ميرفتن و همه
جا شايع ميکردند که من خيلي ميخوابم و برام خوب نبود !!!!!!!!
منظورش هم از اينا دوستاني بود که همه تا فيه خالدون هم را ميدانستيم

به هر حال فنومني بود از نظر تئوري توطئه
سالها گذشت و پنج شش سال پيش در سفري به سن ديه گو او را هم
ملاقاتي کردم که ديگه با چيزي که گفت دريافتم که اين بيماري تئوري
توطئه مانند تب خالي است که بعضي ها ميزنند و از آن هرگز تا روزي که
بميرند گريزي نداردند

دوستان به محض نشستن در خانه اش و هنگامي که همسرش براي
آوردن چاي رفت من سعي در برداشتن يک دستمال کاغذي از توي جعبه
کردم که همراهش دو سه تا دستمال کاغذي ديگر بيرون کشده شده و
او بلافاصله گفت :
- ميدوني نانا اين کارخانه هاي دستمال کاغذي مادرجنده ها جوري اين
دستمال ها را به هم وصل ميکنند که هر وقت خواستي يکي بيرون بکشي
سه چهار تاي ديگه همراهش بيرون بياد و دستمال هاي تو زودتر تمام شود
و تو مجبور باشي بروي باز هم يک بسته ديگر بخري و سرمايه داري منفعت
بيشتري به جيب بزند !!!!!!!!!

تمام شدن حرفش همان و ريسه رفتن من همان که همسرش با سيني
چاي هاج و واج از آشپزخانه خارج و از خنده هاي ته دل من
با لبخند به من مينگريست !!!!!!!!!!!!! نانا

No comments: