Saturday, April 08, 2006

پس چرا جيغ نميزني ؟



جونم براتون بگه يه کارگردان معروف ايتاليائي بود که من خيلي خيلي
دوستش داشتم دليل علاقه ام بهش کارهاي طنزش بود که به مذاق
من خيلي خيلي خوش ميامد
اسمش پيترو جرمي بود
تمامي فيلمهاش استهزاي مردم معمولي و اغلب طبقه متوسط
هستند و بقدري در نشان دادن حماقت اين طبقه موفق بوده که
تا فيلمهاش را نبيني متوجه نميشي که من چي ميگم

به هر حال من همه فيلمهايش را ديده ام و حسابي مخلصش هستم
ولي يک فيلم داره که بي نهايت زيباست و در آن داستين هافمن و
استفانيا ساندرلي بازي ميکنند اسمش آلفردو آلفردو است.

اين آلفرود يا همان داستين هافمان عاشق يه دختر خيلي خيلي ناز
و خوشگل ايتاليائي ميشه و باهاش ازدواح ميکنه بدون اين که حتي
يک تجربه قبلي با زني داشته باشه
اين زن زيبا دچار هيستري بود و براي هر کاري الم شنگه بر پا ميکرد
و جيغ ميزد و غش ميکرد و بسيار هم کنترل کننده بود و پدر اين آلفرودي
بدبخت رو در آورده بود روزي هزار بار بهش تلفن ميکرد و ميگفت کجائي
و آلفردوي بدبخت هم با ريزه کاري مجبور بود براش توضيح کافي بده
ديگه هر بار که تلفنش زنگ ميزد تمام چهار ستون بدنش ميلرزيد از
کلافگي
بالاخره يه دفه که ديگه به کلافگي کامل رسيده بود و تو مستراح
اداره اش نشسته بود سر لگن تلفنش زنگ زد و باز زنش بود و
پرسيد
- کجائي چيکار ميکني ؟
بي اراده گفت
- تو مستراحم دارم مي.............جمله را نصفه کاره گذاشت و يک
فرياد بلند از ته قلب کشيد و رفت براي طلاق دادن زنش
اين زن يک عادت ديگه هم داشت که هر وقت آلفردو ميخواست
ببوستش اين زن از شعف هم يک سري جيغ و فريادهاي هيستريک
ميکشيد
به هر حال زنه را با هزار مکافات طلاق داد و پس از مدتي با يک زن ديگر
آشنا شد
با اين زن خيلي دست به عصا بود و اولين باري که در يک موقعيت رمانتيک
خواست اين زن را ببوسه هيچ اتفاقي نيفتاد يعني يک بوسه طولاني هم
را کردند و ناگهان آلفردو مانند اين که چيزي کم است دختر را به کناري هل
داد و با تعجب گفت :
- پس چرا جيغ نميزني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا


نکته فيلم = در واقعيت خيلي از آدما حدس و گمانهاشان عين مال آلفرود
است . نانا

No comments: